چشم ها
بهترين جاي ممكن بود ، بر همه چيز مسلط بودم . كاكتوس ها را به خوبي مي ديدم وگلدان زيباي بن ساي را دربالكن مستطیل شکل سمت چپم .
مبل هاي راحتي قرمزرنگ روبرويم بودند ، كتاب ها دورتا دورم، وتا چشم كارمي كرد به ديوارها ي آن خانه ي كوچك تابلوهاي نقاشي وعكس هاي آدم هاي مهم توي قاب هاي چوبي آويزان بودند . چشم هاي سياه كافكا درقاب سفيد ، چشم هاي مرا نشانه رفته بود و من چشم هاي آبي موتزارت رادرقاب سياه . نقش توتم های تنهایی با خطوط درهم شان مرا تا عمق يك پرتگاه خاكستري می بلعیدند . مجسمه هاي سنگي ، گوشه وكنارنشسته بودند و هركدام انگارامانت داررازي بودند ومن هرروزتنها نبودم با مجسمه هاي سنگي ، كافكا ، موتزارت و گلدان هاي پرازخارهاي كاكتوس !
اولين صدا را شنيدم ،چرخش كليد توي در،وبعد اورا ديدم ،مردي با چشماني سبزو نگاهي نافذ . سبيل خاکستري اش ، لب هايش را خورده بود وشيارهاي روي گونه هايش مثل جاي انگشت پسربچه تخس دو ساله اي بود روي خامه هاي يك كيك خوشمزه ! خط هاي پيشاني اش ، هاشورهاي وسواس گونه ي يك نقاش را مي ماند ودماغ بزرگش هيچ قوسي نداشت ناهمگون با صورتش .دست هايش بزرگ بودوانگارمي توانست هرچيزي را با همان يك دست اززمين بكند !
خدا خدا مي كردم درست روبرويم بنشيند ، روبروي چشم هايم و نشست .انگار مي دانست من آن جا هستم . همه ي حركا تش سنجيده بود و حساب شده ،آرام آرام . نشست و خيره شد به روبه رو. رد چشم هايش انگار مرا نشانه رفته بود ! زيرلب گاهي چيزي زمزمه مي كرد وزمزمه هايش را مي نوشت روي يك كاغذ سفيد .گاهي بلند مي شد و با كاكتوس ها حرف مي زد وگاه كتابي ورق مي زدومي خواند و كتابي ديگررا جابه جا مي كرد ومجسمه اي را جاي مجسمه اي ديگرمي گذاشت ودوباره زمزمه هايش را مي نوشت و به يك باره بلند بلند مي خواندشان.
گاهي ازبرابرچشم هايم دقايقي دورمي شد،ازصداي جيرجيرتختي كهنه دراطاق پشتي ، مي فهميدم كه خوابيده و گاهي غلتي مي زند و من درخيال خودم خواب هايش را مي ديدم ، و گاهي ازصداي به هم خوردن ظرف ها درآشپزخانه، مي فهميدم كه چيزي مي خورد و من بازدر خيالم ، طعم دهانش را مي چشيدم .
اوهرروزمي آمد . به گلدان ها آب مي داد ، چيزهايي مي نوشت ، مجسمه هاي سنگي اش را مي ساخت . شعرهايش را مي خواند . با كافكا اندوهگين مي شد وبا موتزارت اشك مي ريخت، وگاهي هم شايد ازسردلتنگي ويا سرخوشي ، آوازهاي قديمي را بلند بلند مي خواند . صدايش عبورآب ازسايه ي يك درخت چنارافتاده روي يك درياچه ي كوچك را مي ماند، صداي نسيمي پيچيده درانبوه سپيدارها .
روزها تنها بود وهنگام غروب،دوستانش روي همان مبل هاي راحتي قرمزرنگ مي نشستند وشعرهايشان رامي خواندند .مرد شب ها مي ماند تا آن زمان كه ماه پشت پنجره بود و بعد چراغ ها را خاموش مي كرد و مي رفت و مرا با آن خانه ي كوچكش تنها مي گذاشت .
گاه همراه او زني مي آمد ميان سال ، با قامتي بلند وخوشرو، وانگار مهربان . آن ها روبرويم مي نشستند و با هم چاي مي خوردند با طعم دارچين، ومي گفتند ومي خنديدند و گاهي هم حرف هايشان جدي مي شد. چقدردلم مي خواست ، مي توانستم آن زمان چشم هايم را ببندم ،كه نمي توانستم .حسودي ام مي شد انگار به آن زن خوشروي ميان سال ! وبدترين شب هاي من زماني بود كه زن مي آمد و ساعت ها روي يكي ازآن مبل هاي راحتي قرمز رنگ مي نشست و كتاب مي خواند، ويا موسيقي دلخواهش را گوش مي داد، وگاهي هم روي همان مبل هاي راحتي لم مي داد وچشم هايش را مي بست وساعتي مي خوابيد،درست روبروي چشم هاي من !
ديگرعادت كرده بودم به همه چيزآن خانه ،وبيشتربه ديدن هرروزه ي آن مرد وبا وجود آن همه غبار، بازاو را به وضوح مي ديدم.
يك شب ، يكي ازهمان شب هايي كه آن زن ميانسال همراه اوبود ، مرد شاعرمقابلم ايستاد وچند لحظه خيره شد به چشم هايم ،ومن هم خودم را ديدم درحلقه ي چشم ها يش كه انگارلم داده بودم روي چمن هاي خيس يك باغچه ي كوچك .اومرا برداشت وازميان قاب فلزي بيرون آورد و دريك قاب چوبي قهوه اي زيبا جاي داد وبا دست بزرگش غبارازرويم گرفت،ودوباره ازهمان ميخ قديمي آويزانم كرد وخيره شد به چشمهايم كه حالا روشن تر شده بود ومن به وضوح درچشم ها يش تصويردختري بيست ساله را مي ديدم كه لبخند جادويي چشم ها ولب ها يش هرمردي را عاشق مي كرد .
هنوزخونكرده بودم به قاب جديد، كه زن مقابلم ايستاد ودستي روي من كشيد ورو به مرد ، با لبخندي سرشاررضايت گفت :
"چه خوب ! حالا رنگ اين قاب چوبي همرنگ چشم هايم شده. راستي ! انگاردر جواني ، رنگ چشم هايم روشن تربود "!
سفر به خيرE.T