چشم ها

         

        

          بهترين جاي ممكن بود ، بر همه چيز مسلط بودم . كاكتوس ها را به خوبي مي ديدم وگلدان زيباي بن ساي را دربالكن مستطیل شکل سمت چپم .

          مبل هاي راحتي قرمزرنگ روبرويم بودند ، كتاب ها دورتا دورم، وتا چشم كارمي كرد به ديوارها ي آن خانه ي كوچك  تابلوهاي نقاشي وعكس هاي آدم هاي مهم توي قاب هاي چوبي آويزان بودند . چشم هاي سياه كافكا درقاب سفيد ، چشم هاي مرا نشانه رفته بود و من چشم هاي آبي موتزارت رادرقاب سياه . نقش توتم های تنهایی با خطوط درهم شان مرا تا عمق يك پرتگاه خاكستري می بلعیدند . مجسمه هاي سنگي ، گوشه وكنارنشسته بودند و هركدام انگارامانت داررازي بودند ومن هرروزتنها نبودم با مجسمه هاي سنگي ، كافكا ، موتزارت و گلدان هاي پرازخارهاي كاكتوس !

       اولين صدا را شنيدم ،چرخش كليد توي در،وبعد اورا ديدم ،مردي با چشماني سبزو  نگاهي نافذ . سبيل خاکستري اش ، لب هايش را خورده بود وشيارهاي روي گونه هايش مثل جاي انگشت پسربچه تخس دو ساله اي بود روي  خامه هاي يك كيك خوشمزه ! خط هاي پيشاني اش ، هاشورهاي وسواس گونه ي يك نقاش را مي ماند ودماغ بزرگش هيچ قوسي نداشت ناهمگون با صورتش .دست هايش بزرگ بودوانگارمي توانست هرچيزي را  با همان يك دست اززمين بكند !

          خدا خدا مي كردم درست روبرويم بنشيند ، روبروي چشم هايم و نشست .انگار مي دانست من آن جا هستم . همه ي حركا تش سنجيده بود و حساب شده ،آرام آرام . نشست و خيره شد به روبه رو. رد چشم هايش انگار مرا نشانه رفته بود ! زيرلب گاهي چيزي زمزمه مي كرد وزمزمه هايش را مي نوشت روي يك كاغذ سفيد .گاهي بلند مي شد و با كاكتوس ها حرف مي زد وگاه كتابي ورق مي زدومي خواند و كتابي ديگررا جابه جا مي كرد ومجسمه اي را جاي مجسمه اي ديگرمي گذاشت ودوباره زمزمه هايش را مي نوشت و به يك باره بلند بلند مي خواندشان. 

         گاهي ازبرابرچشم هايم دقايقي دورمي شد،ازصداي جيرجيرتختي كهنه دراطاق پشتي ، مي فهميدم كه خوابيده و گاهي غلتي مي زند و من درخيال خودم خواب هايش را مي ديدم ، و گاهي ازصداي به هم خوردن ظرف ها درآشپزخانه، مي فهميدم كه چيزي مي خورد و من بازدر خيالم ، طعم دهانش را مي چشيدم .

         اوهرروزمي آمد . به گلدان ها آب مي داد ، چيزهايي مي نوشت ، مجسمه هاي سنگي اش را مي ساخت . شعرهايش را مي خواند . با كافكا اندوهگين مي شد وبا موتزارت اشك مي ريخت، وگاهي هم شايد ازسردلتنگي ويا سرخوشي ، آوازهاي قديمي را بلند بلند مي خواند . صدايش عبورآب ازسايه ي يك درخت چنارافتاده روي يك درياچه ي كوچك را مي ماند، صداي نسيمي پيچيده درانبوه سپيدارها . 

         روزها تنها بود وهنگام غروب،دوستانش روي همان مبل هاي راحتي قرمزرنگ مي نشستند وشعرهايشان رامي خواندند .مرد شب ها مي ماند تا آن زمان كه ماه پشت پنجره بود و بعد چراغ ها را  خاموش مي كرد و مي رفت و مرا با  آن خانه ي كوچكش تنها مي گذاشت .  

          گاه همراه او زني مي آمد ميان سال ، با قامتي بلند وخوشرو، وانگار مهربان . آن ها روبرويم مي نشستند و با هم چاي مي خوردند با طعم دارچين، ومي گفتند ومي خنديدند و گاهي هم حرف هايشان جدي مي شد. چقدردلم مي خواست ، مي توانستم آن زمان چشم هايم را ببندم ،كه نمي توانستم .حسودي ام مي شد انگار به آن زن خوشروي ميان سال ! وبدترين شب هاي من زماني بود كه زن مي آمد و ساعت ها روي يكي ازآن مبل هاي راحتي قرمز رنگ مي نشست و كتاب مي خواند، ويا موسيقي دلخواهش را گوش مي داد، وگاهي هم روي همان مبل هاي راحتي لم مي داد وچشم هايش را مي بست وساعتي مي خوابيد،درست روبروي چشم هاي من !  

           ديگرعادت كرده بودم به همه چيزآن خانه ،وبيشتربه ديدن هرروزه ي آن مرد وبا وجود آن همه غبار، بازاو را به وضوح مي ديدم.

          يك شب ، يكي ازهمان شب هايي كه آن زن ميانسال همراه اوبود ، مرد شاعرمقابلم ايستاد وچند لحظه خيره شد به چشم هايم ،ومن هم خودم را ديدم درحلقه ي چشم ها يش كه انگارلم داده بودم روي چمن هاي خيس يك باغچه ي كوچك .اومرا برداشت وازميان قاب فلزي بيرون آورد و دريك قاب چوبي قهوه اي زيبا جاي داد وبا دست بزرگش غبارازرويم گرفت،ودوباره ازهمان ميخ قديمي آويزانم كرد وخيره شد به چشمهايم كه حالا روشن تر شده بود ومن به وضوح درچشم ها يش تصويردختري بيست ساله را مي ديدم كه لبخند جادويي چشم ها ولب ها يش هرمردي را عاشق مي كرد .

          هنوزخونكرده بودم به قاب جديد، كه زن مقابلم ايستاد ودستي روي من كشيد ورو به مرد ، با لبخندي سرشاررضايت گفت :

          "چه خوب ! حالا رنگ اين قاب چوبي همرنگ چشم هايم شده. راستي ! انگاردر جواني ، رنگ چشم هايم روشن تربود "!

               

 

شيرين

         

          ازمادرجعفر، همسايه ي محله ي قديمي ، شنيده بود كه آب روي حنا معجزه مي كند ، زعفران دم كرده هم بي تاثير نيست وهم نشستن توي لگن آب داغ ...

         پانزده باررفته بود روي صندوق ميخي قديمي كه تكه اي ازجهازش بود،هي پريده بود ، اما مثل سنگ چسبيده بود لامصب .

         همان مادرجعفرگفته بود دختركه باشد سفت است، سخت مي افتد ولي پسر، آني ول مي شود .

          خيره شد به ليوان روي ميز، چشم هايش را بست ولاجرعه سركشيد آب روي حناي لاري را .

      مچاله شد روي كاناپه سياه چرمي . چه آشوبي بود توي شكمش . انگارجشن حنابندانش بود. همان محله ي قديمي . بيست و دوسالگي اش كه مادرش دلش مي خواست و خاله شمسي اش تا او زن پسر خاله شمسي شود .  همه مي رقصيدند و كل مي زدند و كف دست راستش را يكي گرفته بود كه نمي دانست كيست و هي نقش مي كشيد روي دستش، با حنايي كه آب رويش را خورده بود ! تا يكي ديگر آمد كه دست پسرخاله شمسي را بمالد به دست حنايي اش ، خودش را پرت كرد توي دست شويي و همه ي حنابندانش را بالا آورد ، اما هيچ چيزي كنده نشد از شكمش !

      اگر همان بيست سال پيش زن پسر خاله شمسي شده بود ، همه چيز فرق مي كرد . حتما حالا چهارتا قد و نيم قد دورش را گرفته بودند . اگر همان سال ها بود ،  اين يكي  را هم مي خواست و اسمش را هم شيرين مي گذاشت . حالا ديگر در سن و سال چل چلي  دير شده بود براي شيرين داشتن ! همه ي زعفراني كه داشت يك مثقال بود كه همسرش ازسفرمشهد آورده بود ، ريخت توي قوري كوچكي كه مادرش داده بود و گفته بود اين را وقتي به دنيا آمده ،  نرگس خاتون - مادربزرگش - روي رختك اش گذاشته ، با سه تا استكان و نعلبكي و سه تا بشقاب وسه تا ديس ، هم نقش همان قوري . آب جوش را بست روي زعفران و رفت و بازهي پريد از روي صندوق قديمي ، تا وقتي زعفران دم بيايد . هيچ اتفاقي نيفتاد . بيرون ، باد مي پيچيد گرد بيدهاي مجنون و صداي ووره اش ازدرز پنجره ، خفت مي شد  دورگردنش واو هي سرفه مي كرد .

           زعفران دم كرده را خورد ، براي محكم كاري با چاي هل ودارچين . انگار جنگلي را توي شكمش  به آتش كشيده باشند . دهان كه باز مي كرد صورتش گرمي گرفت از حرارت جنگل . محال بود نيفتد ،هرچقدرهم دخترباشد تاب اين آتش را ندارد ، كه داشت لامصب !

          ته دلش مي خواستش، يك دختر خوشكل موبور با چشم هاي خاكستري ، كه سه سال بعد موهايش را ببافد ودامن چين داركوتاه تنش كند ودخترك با هرنوايي قربريزد ودل ببرد .

         داشت با دخترك مي رقصيد ، با شيرين . با خواهر كوچولوي پسر ده ساله اش ! چه خوب كه پسرك با پدرش رفته بود آن عصر . رقصيدن زياد نمي دانست . گاهي پيچشي ناشيانه مي انداخت توي كمرش و به چپ مي رفت و تا برگشت به  جاي اولش ، به چشم هاي دخترك خيره مي شد و مي دانست اين دخترك ، سهم او تنها نيست ، سهم همسرش هم بود و  همانطور كه دست دخترك را گرفته بود و مي چرخيد ، مي دانست كه همسرش هم محال است دخترك را بخواهد كه ديگر پنجاه و اندي سن ، وقت اذان و اقامه خواندن به  گوش نوه بود نه فرزند .

           زنگ در ميخكوبش كرد . چرا زنگ مي زند ؟ چرا كليد نمي اندازد مثل هميشه ؟ چرا اعلام ورود مي كند ؟ چرا آن شب دلش نمي خواست ببيندش ،  پدر دخترك را ؟ دخترك را ول كرد و دررا بازكرد وافتاد وسط كشتزارزعفران ودورتا دورش دختران با موهاي بافته و دامن هاي چين دار، قدح هاي حنا را مي گرداندند و بوي بيدهاي سوخته همه ي كلاغ ها را كشانده بود بالاي سرش ، دم غروبي !

**********

          " قلب بچه از بین رفته  ! "

          صداي دكتررا چه خوب شنيده بود . هركاري مي كرد آب دهانش پايين نمي رفت . كدام قلب ؟ هنوزيك ماه نبود كه توي شكمش خوابيده بود. قلبش كجا بود؟ رويش را برگرداند تا داد بزند، قلبش افتاده وسط آب روي حناي لاري و زعفران دم كرده ي مشهد ، كه چشمش افتاد روي ديوارروبرو به عكس زني كه انگشت اشاره اش را روي دماغش گذاشته بود .

       چشم هايش را بست و به خواب رفت  .

 

         

 

زن

      

          به شدت پشيمان شده بودم . كي مي خواستم دست از اين كارهاي احمقانه ام بردارم .اين بار ديگر حسابي گند زده بودم . همانطور كه داشتم استكان ها را ازكابينت بيرون مي آوردم زير چشمي زن را مي پاييدم .

          " اين شوهرته "؟

          قاب عكس را توي دستانش گرفته بود و خيره شده بود به عكس . گفتم " آره " ! مثل كسي كه داره با خودش حرف مي زنه گفت : " خوش قيافه اس "!

          " چايي ساده مي خوريد ؟ يا با دارچين . بهار نارنج و هل هم دارم ".

          " فرقي نمي كنه . اگر داري يه زير سيگاري هم به من بده ." با اين لحن صحبت كردن اصلا آشنايي نداشتم . كلمات مثل  ميوه هاي پلاسيده از دهانش بيرون مي آمد . زير سيگاري را روي ميز گذاشتم و پنجره ها راتا نيمه باز كردم " .

          مانتواش را انداخت روي دسته ي كاناپه ي چرمي سياه . بلوز قرمز بي آستيني پوشيده بود و قسمتي از سينه ي سفيدش چشم را مي گرفت. شلوار استرش ، هيكل قشنگش را بيشتر نمايان مي كرد .

          " خونه ي قشنگي داري . اين تابلوها را خودت كشيدي " ؟

          " نه ! نه ! كار همسرمه ."

          چايي را كه ريختم . بوي هل پخش شد توي خانه . دود سيگارش را توي صورتم خالي كرد و گفت . " بچه مچه هم داري " ؟ با دستم دودهاي سيگار را رد كردم و گفتم : " نه " !

          " شما چي "؟ بدون اين كه نگاهم كنه در كيفش را باز كرد و رژ لب قرمزي را بيرون آورد و ماهرانه وبدون استفاده از آينه چند بار روي لب هاي برجسته اش كشيد و بعد كه رژ لب را پرت كرد توي كيفش گفت : " نه  جونم ، بچه كدومه ،وقتي اصل كاريش نيست  " !

          " اين كيك رو خودم درست كردم با چايي اتان  بخوريد " !

          نگاهي به ساعت انداختم . اگرهمسرم سرمي رسيد به او چه مي گفتم؟

          " تا ساعت چند مي تونيد بمونيد "؟

          " ساعت ده بايد جايي باشم ".

          " موافقيد با هم يه فيلم ببينيم "؟

          " اگه داستانش عشقي باشه آره ".

          " پس فيلمو مي زارم شما نيگاه كنيد، تا من هم يه چيزي براي شام درست كنم ".

          منتظر بودم تا بگويد زحمت نكش ، شام نمي خورم . اما چيزي نشنيدم .

          از بين آن همه فيلمي كه داشتم . " سينما پاراديزو " را انتخاب كردم . هم دوبله بود . هم عشقي و مهمتراين كه من عاشق اين فيلم بودم .

          همان طور كه پيازها را توي تابه هم مي زدم ، نگاهم به زن بود . آن چنان به صفحه ي تلويزيون چشم دوخته بود كه انگاراولين بار است چنين دستگاهي مي بيند . پياز داغ را رها كردم و چند  ميوه ي فصلي را كه داشتم ، برايش بردم . اصلن متوجه آمد و رفت من نشد .

          گوشت ها را روي پيازها ريختم و شروع كردم به هم زدن . احساس مي كردم دل و روده ام  همزمان با گوشت ها به هم مي خورد . شايد اشتباه مي كردم . شايد او هم يك زن معمولي بود ! چرا آرايش تند و رنگ زرد موهايش آزارم مي داد؟ چرا لحن شلخته  و حركت هاي سروگردنش سردرگمم كرده بود ؟ چرا ساعت 10شب  قرار داشت ؟ اصلن چرا خانه ي من بود ؟

          دوباره نگاهش كردم . پاهايش را روي كاناپه گذاشته بود وبا هردودست آن ها را بغل كرده بود .  مثل دختر بچه ي معصومي مي ماند كه با حسرت به عروسك دلخواهش، پشت يك ويترين كوچك نگاه مي كند .

          " يه چايي ديگه براتون بيارم ؟ ميوه هاتونم كه مونده ."

          جوابي نشنيدم . فلفل دلمه اي وقارچ ها را اضافه كردم . براي اولين بار بود كه از حضور و سرزنش همسرم مي ترسيدم ؛ اصلن مي گويم كه اويكي از دوستان هم دوره ي  دانشگاهي است . مي گويم تهراني است . مي گويم از همان زمان تيپ خاصي داشت و مد روز مي گشت و آرايش تند را دوست داشت !

          رب گوجه و كمي آب را اضافه كردم و تا دلم خواست فلفل ريختم و سر تابه را گذاشتم . دوباره نگاهش كردم . اشك هايش را پاك مي كرد، بي اين كه به ريختن ريمل ها و سياه شدن گونه هايش اهميت بدهد . پس اشتباه كرده بودم ، او يك زن معمولي بود ! اوهم داشت مثل من گريه مي كرد . اوهم سينما پاراديزو را دوست داشت . اوهم حتماعاشق بود !  

          ماكاروني ها را توي آب جوش ريختم . نگاهي به ساعت انداختم . هنوز تا ساعت 10 يك ساعت و نيم مانده بود . ماست و سبزي را روي ميز گذاشتم و بشقاب ها را چيدم . قاشق و چنگال ها را كنار بشقاب ها روي دستمال سفره هاي سفيد گذاشتم . نگاهي به ميز انداختم ، سعي كردم همه چيز مرتب باشد .

          دستمال كاغذي را جلويش گرفتم. بدون اين كه نگاهم كند و تشكري ، يكي برداشت .

          ماكاروني ها را آبكش كردم . سيب زميني ها را ته قابلمه چيدم و مخلوط ماكاروني و گوشت را ريختم توي قابلمه ، سر قابلمه را كه گذاشتم ، كنار زن نشستم. حالا ديگر زياد برايم غريبه نبود . حالا من واو هردو داشتيم به  سالواتوره ي ميانسال عاشق نگاه مي كرديم ،درست همان زمان كه بازيگر محبوب  من، دست هايش را پشت سرش گره زده بود و تنهاي تنها ، لم داده بود روي يكي از  صندلي هاي چرمي  سينما و با لبخند حسرت آلود، صحنه هاي سانسور شده ي فيلم هاي سال هاي دور رانگاه مي كرد.

          فيلم كه تمام شد بي آن كه چشمانش را از صفحه ي سياه تلويزيون بردارد، با لحن شلخته اما صميمانه اش گفت : اين فيلمو مي دي واسه من " ؟  دستم را روي بازويش گذاشتم و گفتم : "حتما " .

          " بيا . شام آماده است  ".

          " منتظر شوهرت نمي موني "؟

          " نه . معلوم نيست كي بياد" .

          ديس ماكاروني را روي ميز گذاشتم . سيب زميني هاي طلايي را با سليقه دور آن چيده بودم . زن نگاهي به ميز انداخت و گفت : " اين سفره رو براي من انداختي " ؟ گفتم " معلومه . براي تو و خودم "

          خنديد .  چشم به سفره دوخته بود . صداي چرخش كليد توي در مرا به خودم آورد ؛ همسرم بود كه با ديدن زن ، با دست پاچگي گفت : ببخشيد . ببخشيد ... عزيزم تو نگفته بودي امشب مهمون داري " .

          دست و پايم را گم كرده بودم و دلم مي خواست ، مانتواش را مي پوشيد، ولي اين كار را نكرد . از جايش بلند شد و سلام كرد وبا خونسردي گفت: " پري هستم "  و دستش را به سمت همسرم دراز كرد و با او دست داد .

          شام در سكوت صرف شد . زن نگاهي به ساعت انداخت و گفت :" خيلي خوشمزه بود. دستت درد نكنه ،اما من ديگه بايد برم ،گفتم كه ساعت 10 بايد جايي باشم " .

          نگاهي به همسرم انداختم كه  ليوان آب را روي ميز مي گذاشت . منتظر بود من چيزي بگويم .انگار نگاهش مي گفت زود باش كاري كن تا اين زن زودتراز اين جا برود ! حالا ديگر دلم نمي خواست زن برود . همسرم كه بلند شد فوري رو به زن كردم و گفتم :

          " الان برات يه تاكسي تلفني مي گيرم."

          اوهما ن طور كه مانتواش را مي پوشيد . گفت : " نه نه لازم نيست . خودم مي رم . من پول مفت به اين تاكسي ها ي نامرد نمي دم . بيرون هزارتا ماشين هست ".

          همسرم چيزي نگفت . زن حاضر شد و با كيفش رفت توي دست شويي و بيرون كه آمد آرايش صورتش حكايت او را كامل كرد .

          همسرم دستي روي صورتش كشيد و گفت : " من شما رو مي رسونم ".

          ساكت بودم. انگار زن منتظر بود تا من اعتراض كنم . با همان كلمات شلخته اش گفت : " زحمت نيست "؟

          " نه ! نه ! مطمئن باشيد " .

          زن صميمانه مرا بوسيد و خداحافظي كرد . بوي تند كرم اش مرا پس زد . بيرون رفت و پشت سر او همسرم .

          همسرم نگاه تيزي به من انداخت و گفت :" زود برمي گردم  ".

          " وايسا " . از صداي بلند خودم تعجب كردم . به اتاق رفتم واز كشوي ميز دو تا تراول پنجاه هزارتوماني درآوردم وآن ها را توي جيب همسرم چپاندم و آهسته و با ترديد گفتم : " شايد  پول لازمت بشه ."

          بي آن كه حرفي بزند، رفت . آسانسورهردو را بلعيد . برگشتم ، همه ي چراغ ها را خاموش كردم و روي كاناپه ي چرمي سياه نشستم وپاهايم را روي كاناپه گذاشتم و با هردو دست زانوهايم را بغل كردم. چقدر دلم مي خواست بخوابم  .

           آباژور زرد قديمي را روشن كرد و كنارم نشست .

          "چرا گريه مي كني " ؟

          " نمي دونم ".

          "چرا، مي دوني ،چي شد آورديش خونه " ؟

          "  نمي دونم" .

          " چرا. مي دوني " .

          دلم نمي خواست اين گفت و گو ادامه پيدا كند، اما نتوانستم جلوي كنجكاويم را بگيرم وبا ترديد پرسيدم :

          " كجا برديش " ؟

          "يه خونه ي مجلل، توخيابون باغ ناري ".

          همان موقع چشمم افتاد به سي دي فيلم  سينماپاراديزو، آه از نهادم بلند شد .

          " راستش توي اتوبوس ديدمش . شارژ موبايلش تموم شده بود . منم موبايلم همرام نبود . مي گفت بايد يه تلفن فوري بزنه . گفتم بيا خونه ما . آخه با هم تويه ايستگاه پياده شده بوديم ،همين ."

          همسرم ، پنجره را باز كرد . هرچه نسيم بود ، خورد توي صورتم .   رفتم و ايستادم كنارش وكنار پنجره ي باز شب چارده . طبق عادت ، شروع كردم با صداي بلند ، به شمردن درخت ها .

          " نگران نباش . تراول ها رو بهش دادم ."

          او هميشه مي دانست من دنبال چه هستم  و فكر مرا مي خواند . نگاهي به ساعت انداختم ، نزديك نيمه شب بود . چرا به همسرم دروغ گفته بودم . چرا به او نگفته بودم كه آن زن كنار خيابان ايستاده بود و منتظر هر ماشيني ؟ چرا نگفته بودم ،خودم او را دعوت كردم به خانه بيايد ؟ چرا نگفته بودم هميشه دلم مي خواست يكي از اين زن هايي  كه جور ديگري هستند را از نزديك ببينم و با آن ها حرف بزنم ؟

          هنوز بوي هل درخانه بود. فقط يك ته سيگار توي زير سيگاري مانده بود و استكان چاي دست نخورده اش . كنار سيني چاي گيره ي موي اش جا مانده بود ،آن را برداشتم و به موهايم زدم !

 

   

 

 

 

           

         

چتر


          "سلام خانم ... من عموي محمد كشاورز داليني هستم ، همكلاس شما در دوران دانشگاه . بايد حتما شما را ببينم . محل كار شما را مي دانم . فردا ساعت نه صبح آن جا هستم . اگر تشريف نداريد به من اطلاع بدهيد و در غير اين صورت فردا شما را خواهم ديد . "

          اين صداي ضبط شده اي بود كه از پيام گير تلفن مي آمد . خريدهايم را توي يخچال جاي دادم و دوباره دكمه ي پيام گير تلفن را زدم . نوار به عقب برگشت و باز تكرارشد و همان طور كه سيب سبز را گاز مي زدم شماره ي تماس را از روي صفحه ي تلفن يادداشت كردم .

           صداي چرخيدن  كليد توي در، حواسم را از تلفن گرفت . به همسرم كه با پاكتي سيب سبز از راه رسيد ه بود سلام كردم . پيام گيررا از اول روشن كرده و به او گفتم : گوش كن !  صداكه قطع شد ، همانطور كه سيب ها را روي پيش خوان آشپز خانه مي چيدم ،چشم هايم را ريز كردم و  گفتم : " يعني چيكارم داره" ؟ و بدون اين كه منتظر جواب باشم ، خودم را انداختم روي كاناپه ي چرمي سياه و گفتم :" عزيزم غذات روي گازه . من گرسنه نيستم ، خسته ام و مي خوام بخوابم ".        

          ساعت هفت صبح فردا كه داشتم خودم را پرت مي كردم توي آسانسور،همسرم فرياد زد : " خانومم ! سيبت يادت رفت . " و با عجله برگشتم و سيب را قاپيدم و بي خيال آسانسور، كه رفته بود ، پله ها را دو تا يكي كردم تا سرويس اداره را از دست ندهم .

                                                 **********

           - سلام عليكم .

          همانطور كه سرم توي مونيتور كامپيوتر بود ، گفتم : سلام .

           - من حسن كشاورز داليني هستم .

          سرم را برگرداندم و با بی تفاوتی گفتم : " بفرماييد".

         مردي حدودا شصت ساله ، قد بلند و هيكل دار و آفتا ب سوخته . لباسي مرتب به تن داشت و معلوم بود كه تمام سعي خود را براي پوشيدن يك لباس مناسب و آبرومند كرده است . یک باره يادم افتاد به پيام تلفني شب گذشته . به سرعت از جايم بلند شدم و با عذر خواهي ، ازاو دعوت كردم تا روي صندلي بنشيند و خودم هم روبرويش نشستم و گفتم : " بفرماييد لطفا " . دستش را توي جيب كتش كرد و نامه اي را بيرون آورد و گفت : " اين امانتي محمد است كه بايد به شما مي رساندم . لطفا نامه را بخوانيد تا من به عرض برسانم كه با شما چه كار دارم ".

         نامه را گرفتم و پيش از خواندن آن ، براي مرد شصت ساله چايي ريختم و شروع كردم به خواندن نامه :

       " پيدا شدن لكه ها ازپاهايم شروع شدند . دو لكه بزرگ روي ساق پاهايم و بعد دست ها ، سينه ، پشتم ودر نهايت  صورتم . ابتدا روند پيدايش لكه ها كند بود ولي بعد از چند سال شدت يافت . اين لكه ها مرا به سايه تبديل كرده بودند. ازكنار ديوارهاي دانشگاه آهسته مي آمدم و مي رفتم . از همان سال اول دانشگاه  فقط يك دختر را مي ديدم و آن هم شما بوديد . هميشه كلاس هايم را با شما هماهنگ مي كردم . منشي بخش همه چيز را مي دانست و همه ي كلاس هايي را كه مي گرفتيد به اطلاع من مي رساند و مشتلق خوبي هم داشت.من عاشق روزهاي باراني بودم و هميشه منتظر، تا چترتان را جا بگذاريد و من صدايتان بزنم و بگويم: چترتان ! و وقتي شما مي گفتيد : واي ببخشيد . ممنونم . من تا شب صداي ضبط شده ي شما را در مغزم هزار بار گوش مي دادم.

       لكه ها هرروز بيشتر مي شد و بعد شروع ريزش موهاي سروابروهايم . ترم آخر دانشگاه بود . دكترها اميدوارم كرده بودند كه خوب مي شوم ولي چه طور مي توانستم با آن قيافه از شما خواستگاري كنم . مي دانستم شما بهترين پسرهاي دانشگاه را رد كرده ايد . دختر عمويم را واسطه كردم تا حرف دلم را به شما بگويد . اوازاين كاراكراه داشت . مي دانستم چرا، اما به زبان نمي آورد . نشاني شما را خواست . گفتم:  " صورت گردي دارد و رنگ چهره اش سفيداست و قدش بلند، و وقتي راه مي رود كلاسورش را بغل مي كند و هميشه بلند بلند مي خندد وادا و اصول ندارد . اهل آرايش نيست و با همه ي ساده گي اش زيباترين دختر دانشكده است ، بس كه چهره اش مهربان است تو فوري اورا خواهي شناخت " .

          و دختر عمويم وارد بخش اقتصاد كه شده بود شما را فوري شناخته بود . او پيام مرا كه به شما رسانده بود ، گفته بوديد : " ايشون خيلي شايسته هستن  و من ممنونم كه منو انتخاب كردن ولي باور كنيد من نامزد دارم ".

          وامروز ديگر تمام موهايم ريخته و لكه هاي سفيد پيس همه ي جاي بدنم را فراگرفته است . كبدم ازكار افتاده و فرصتي برايم نمانده است . شما يك روز حس بسيار خوشايندي به من داديد اين كه با مهرباني مرا شايسته ي زندگي با خود دانستيد وگفته بوديد كه ديررسيده ام ! زيباترين دروغي كه درعمرم شنيده بودم .

         تمام اين سال ها من با شما بودم . براي چند لحظه ديدنتان ساعت ها وقت مي گذاشتم . باور كنيد نسبت به همسرتان هم حس بسيارخوبي دارم .  

          اصل مطلب . عموي من دردالين سپيدان باغي دارد بزرگ كه پراز درخت هاي سيب و گردو وگلابي است . چند سال پيش من بواسطه ي عشق شما به سيب سبز ، چهل اصله از درخت هاي سيب باغ او را خريدم . محصول اين چهل درخت مال من است كه همه از بهترين نوع سيب سبز سپيدان است ، خوشمزه و آبدار. ازهمان سيب هايي كه فاصله ي بين كلاس هاي درس  بي پروا در راهرو دانشكده گاز مي زديد و با دوستانتان مي گفتيد و مي خنديد . همه مي دانستند كه شما عاشق سيب سبز هستيد . ازعمويم خواسته ام اين سيب ها را هر ساله به شما برساند . اين درخت هاي سيب حالا مال شماهستند ، هر كارشان مي خواهيد بكنيد . سند چهل اصله درخت سيب كه به نام شما شده است در محضر شماره ۲۷ شيراز، دفتر خانه مهدي عظمت ، فقط منتظر امضاي شماست . اين تنها كاري بود كه من مي توانستم برايتان انجام دهم . مواظب خودتان و همسرخوشبخت تان باشيد ". 

                                                                                          محمد كشاورزداليني

 

          نامه را كه خواندم نگاهي به مرد شصت ساله انداختم كه پايش را روي پايش انداخته بود و به دست هايش که روی زانوهایش گره خورده بود ،نگاه مي كرد . نامه را روي ميز گذاشتم و گفتم : مي خواهيد برايتان يك چايي ديگر بريزم ؟ تشكر كرد و گفت : ممنونم . بايد برگردم سپيدان . فقط هر وقت صلاح مي دانيد، برويم محضر و سند را تحويل بگيريم . راستي !  آدرس منزل را بدهيد ،  من هر مقدار از سيب ها رابخواهيد برايتان مي فرستم و مابقي را برايتان مي فروشم ..                                                    

          از جايم بلند شدم و پنجره را باز كردم . عطر بهار نارنج هجوم آورد توي اتاق و به دنبالش نسيمي كه از روي خيسي صورتم گذشت و به عموي محمد كشاورز داليني رسيد . كنار پنجره ايستادم ، به بيست  سال پيش رفته بودم و راهروهاي نيمه تاريك دانشكده را جست و جو مي كردم كه صداي مرد شصت ساله مرا به خودم آورد . "من بايد بروم . شماره مرا كه داريد هر وقت توانستيد تماس بگيريد . اگر اين هفته باشد بهتر است . من از هفته ي ديگر بسيار گرفتارم ".   

          برايم سخت بود كه اين سوال را از او بپرسم . كمي اين دست و آن دست  كردم و گفتم :" امكان دارد ايشان را ببينم؟ " مرد كمي مكث كرد و گفت : " فكر نمي كنم . خودتان مي دانيد چرا !"

**********


           آباژور زرد قديمي را خاموش كردم و از همسرم پرسيدم :" فكر مي كني چهل اصله درخت سيب ، چند تا سيب در سال بار مي ده "؟  خميازه اي كشيد و گفت: " بايد نزديك دوازده هزارتا " . آهسته گفتم :" يعني تقريبا ماه ي هزار تا  كه به  عبارتي مي كنه روزي سي و سه تا سيب "

          بغض گلويم را گرفته بود . پتو را روي سرم كشيدم . هر چقدر تلاش مي كردم محمد كشاورز داليني را به خاطر بياورم ، بيهوده بود . چرا هيج وقت به پسري كه روزهاي باراني چترم را به دستم مي داد ، نگاه نكرده بودم . چرا ؟