كتاب شعر
از سرماي ناگهاني اتاق ، سرم را از روي كتاب شعر برداشتم ، سقف اطاق پر از قنديل هاي يخ شده بود و من كه تنها و با يك لباس خواب معمولي روي تخت دراز كشيده بودم خودم را لاي لحاف كهنه ي چهل تكه پيچيدم . هر لحظه به تعداد قنديل ها اضافه مي شد و اتاق سردتر و سردتر . وحشت كرده بودم ، نگاهي به كتاب شعر انداختم . صفحه 59 ،عنوان شعر: قنديل . به سرعت كتاب را بستم و سرم را زير لحاف پنهان كردم . ناگهان صداي ريزش آب به گوشم رسيد و احساس كردم ، خيس شده ام . لحاف را به اندازه ي طول پيشاني ام كنار زدم ، قنديل ها در حال آب شدن بودند و من و لحاف چهل تكه و كتاب شعر زير باران قنديل ها ،خودمان را به شومينه رسانديم ، و تا صبح مچاله شديم كنار شومينه .چشم كه باز كردم آفتاب صبح جمعه چسبيده بود به ديوار روبرو.
روي آخرين نيمكت چوبي بزرگترين پارك جنگلي شهر با كتاب شعرم نشسته بودم . فقط من بودم و نم نم باران و گنجشك ها و آدم هايي كه دلشان مي خواست كمي خيس شوند و بچه هايي كه دلشان مي خواست توپ شان ازمن نگذرد ومن آرام توپ را برايشان شوت كنم . شعررنگين كمان را مي خواندم ، صفحه 105، يك باره از سرما مورمورم شد .چند برگ خشك روي صفحه 105 انداختم و كتاب را باز، روي نيمكت گذاشتم دست هایم را توي جيب پالتوام چپاندم . احساس كردم دست راستم خيس شد و سوزش دلنشيني در دست چپم حس كردم . هردو دستم را يك باره از جيبهايم بيرون كشيدم . ازيك جيبم دو گنجشك تا بالاترين شاخه چنار روبرويم پر كشيدند و ازجيب ديگرم جويباري سرازير شد . ازجايم بلند شدم و يقه ي پالتوام را بالا آوردم . درآن حال گيج و مبهوت به درخت ها چشم دوخته بودم كه گنجشك ها را به هر سو پرت مي كردند ! هيچ كس در پارك نبود و من تنهاي تنها بودم . شروع كردم به دويدن و برگ ها و گنجشك ها به دنبالم . ازهرطرف مي رفتم هجوم بي امان برگ ها بود و گنجشك ها . كلافه شده بودم . پارك را دور زدم و دوباره خودم را جلوي آخرين نيمكت چوبي ميان رنگين كماني كه تا اولين نيمكت پارک كشيده شده بود ، ديدم. چشمم به كتاب افتاد . سريع آن را برداشتم و برگ هاي خشك بين كتاب را تكاندم وآن را بستم وپرت كردم روي چمن هاي خيس پشت نيمكت و بي وقفه تا درب خروجي پارك دويدم . حالا ديگر همه چيز عادي به نظر مي رسيد . آدم هايي كه دلشان مي خواست كمي خيس شوند و بچه هايي كه دلشان مي خواست توپشان از من نگذرد . آن ها مات و مبهوت به چهره وحشت زده ي من نگاه مي كردند . صداي نازك پسر بچه اي مرا به خودم آورد : "هي خانوم ! خانوم ! اين كتاب شماست ؟ روي چمن ها افتاده بود وكمي خيسه. " به سرعت گفتم . نه نه ! نمي خوامش ! براي خودت كوچولو " . پسرك دوباره كتاب را به سمت من دراز كرد و گفت : " من اين كتابو نمي خوام. عكس نداره " عصبي شدم و كتاب را به شدت ازپسرك گرفتم و با اولين تاكسي خودم را به خانه رساندم .
كتاب را پرت كردم روي مبل سياه چرمي و لباس هايم را عوض كردم , كنار شومينه چمباتمه زدم و خيره شدم به كتاب شعر. وسوسه خواندن شعرهاي كتاب رهايم نمي كرد . اما ترس مانع مي شد كتاب را بردارم و صفحه اي را باز كنم . هر بار شعري ازاين كتاب خوانده بودم فاجعه اي اتفاق افتاده بود!
با خودم عهد كردم كه فقط يك شعرديگرازكتاب را بخوانم و آن رابراي هميشه رهاكنم . كتاب را برداشتم . براي اين كه احساس كنم كتاب را به پايان رسانده ام ، آخرين شعررا انتخاب كردم . با احتياط كتاب را بازكردم .عنوان شعر آخر، نام شاعربود ! همان طور كه داشتم شعررا مي خواندم نيم نگاهي هم به اطرافم مي انداختم و انگار منتظرحادثه اي بودم . نيمه هاي شعر، زنگ در به صدا درآمد . هنوز بسيار زود بود تا آمدن همسرم. كتاب بازرا روي لبه ي پيش خوان آشپزخانه برگرداندم . پشت در ايستادم . احساس كردم پاهايم خيس مي شود . نگاهي به در انداختم ، از شكاف پايين در، آب جاري بود . چند بار پرسيدم : "كيه ؟" ولي فقط صداي جيك جيك گنجشك ها مي آمد ! با يك حركت ناگهاني در را باز كردم . پشت در مردي را ديدم كه صورتش راگنجشك ها پوشانده بودند و از پالتوي بلندش باران چكه مي كرد. او با حركت دست، گنجشك ها را از صورتش به آرامي دور كرد وبا لبخند به من سلام كرد. به سرعت او را شناختم . او شاعرآن كتاب شعربود ! با خوشحالي جواب سلامش را دادم وبا هيجان او را براي خوردن يك چاي دعوت كردم . گفت : " كفش ها و لباس هام خيسه ." گفتم : " مانعي نداره ، بياييد كنار شومينه خودتونو خشك كنين ." گفت : " فرصت زيادي ندارم ." گفتم : " فقط به اندازه ي خوردن يه استكان چاي . "
خودم را به آشپز خانه رساندم تا چاي را آماده كنم . مثل هميشه كه فكر مي كردم اين خانه هيچ ديواري ندارد ، محكم به لبه ي پيش خوان آشپزخانه خوردم و كتاب شعر از روي پيش خوان افتاد و بسته شد ! فورا برگشتم وخيره ماندم به در ورودي . آه از نهادم بلند شد . هيچكس آن جا نبود و انگار سال هاست كه كسي در آستانه ي اين در نايستاده است ! روي زمين نشستم و سرم را بين دستهايم گرفتم . دلم مي خواست گريه كنم . خودم را به تخت خواب رساندم وزيرلحاف چهل تكه مچاله شدم .
"اين جا چه خبر است ؟" اين سئوال همسرم بود كه نگران و مضطرب با چند كتاب بالاي سرم ايستاده بود . لحاف را از روي صورتم كنار زدم . با تعجب گفت : " درخانه چار طاق باز بود واين چند كتاب خيس هم كناردرافتاده بود. " و بازباهمان نگراني پرسيد : " اين همان كتاب هايي نبود كه در به در دنبالشان بودي ؟ " به سرعت از جايم پريدم و كتاب ها را ازدست همسرم قاپيدم. نگاهي به آن ها انداختم و خودم را به در ورودي خانه رساندم . ازراه پله به محوطه نگاهي كردم و شاعر را ديدم كه با پالتوي خيس وبلندش آهسته به سمت در خروجي محوطه مي رود . از پله ها پايين دويدم و خودم را به او رساندم . صدايش زدم ، برگشت . گفتم : "چرا رفتيد ؟ مي خواستم براتون چايي بيارم . بايد مي مانديد و با همسرم آشنا مي شديد . اوهم مثل شما شاعره . راستي ! اين كتاب هاي شعر مال شماست . آن ها را كنار درجا گذاشته بوديد ! " نگاهي به كتاب ها انداخت و گفت : " نه ! . حالا ديگه اين كتاب ها مال شماست ." با نگراني به كتاب ها خيره شدم . خنديد و گفت :" نگران نباشيد ! آن كتاب دردسرساز را دوران عاشقي سروده بودم ، كتاب هاي ديگرم را با خيال راحت بخوانيد ، دردسري ندارند . زماني كه آنها را مي سرودم ، عاشق نبودم ! " و رفت ،بعدازآن كه باهم دست داديم.
برگشتم ، همسرم را روبرويم ديدم ، ژاكت سبزش را روي دوشم انداخت و گفت : " تو حالت خوب نيست ." برگشتيم وباهم كنار شومينه نشستيم و همان طور كه سرم روي بازوي او بود ازاو پرسيدم : " هنوز دوستم داري؟ " لبخندي زد، ومرا به سمت خودش كشيد وگفت : " من عاشقتم زن !"
نگاهي به آينه انداختم . درآينه من بودم وزني ديگر!
سفر به خيرE.T