كتاب شعر

          از سرماي ناگهاني اتاق ، سرم را از روي كتاب شعر برداشتم ، سقف اطاق پر از قنديل هاي يخ شده بود و من كه تنها و با يك لباس خواب  معمولي روي تخت دراز كشيده بودم خودم را لاي لحاف كهنه ي چهل تكه پيچيدم . هر لحظه به تعداد قنديل ها اضافه مي شد و اتاق سردتر و سردتر . وحشت كرده بودم ، نگاهي به كتاب شعر انداختم . صفحه 59 ،عنوان شعر: قنديل . به سرعت كتاب را بستم و سرم را زير لحاف پنهان كردم .  ناگهان صداي ريزش آب به گوشم رسيد و احساس كردم ، خيس شده ام . لحاف را به اندازه ي طول پيشاني ام كنار زدم ، قنديل ها در حال آب شدن بودند  و من و لحاف چهل تكه و كتاب شعر زير باران قنديل ها ،خودمان را به شومينه رسانديم ، و تا صبح مچاله شديم كنار شومينه .چشم كه باز كردم آفتاب صبح جمعه چسبيده بود به ديوار روبرو.

          روي آخرين نيمكت چوبي بزرگترين پارك جنگلي شهر با كتاب شعرم نشسته بودم . فقط من بودم و نم نم باران و گنجشك ها و آدم هايي كه دلشان مي خواست كمي خيس شوند و بچه هايي كه دلشان مي خواست توپ شان ازمن نگذرد ومن آرام توپ را برايشان شوت كنم . شعررنگين كمان را مي خواندم ، صفحه 105، يك باره از سرما مورمورم شد .چند برگ خشك روي صفحه 105 انداختم  و كتاب را باز، روي نيمكت گذاشتم دست هایم را توي جيب پالتوام چپاندم . احساس كردم دست راستم خيس شد و سوزش دلنشيني در دست چپم حس كردم . هردو دستم را يك باره از جيبهايم بيرون كشيدم . ازيك جيبم  دو گنجشك  تا بالاترين شاخه چنار روبرويم پر كشيدند و ازجيب ديگرم جويباري سرازير شد . ازجايم بلند شدم و يقه ي پالتوام را بالا آوردم . درآن حال گيج و مبهوت به درخت ها چشم دوخته بودم كه گنجشك ها را به هر سو پرت مي كردند ! هيچ كس در پارك نبود و من تنهاي تنها بودم . شروع كردم به دويدن و برگ ها و گنجشك ها به دنبالم . ازهرطرف مي رفتم هجوم بي امان برگ ها بود و گنجشك ها . كلافه شده بودم . پارك را دور زدم  و دوباره  خودم را جلوي آخرين نيمكت چوبي ميان رنگين كماني كه تا اولين نيمكت پارک كشيده شده بود ، ديدم. چشمم به كتاب افتاد . سريع آن را برداشتم و برگ هاي خشك بين كتاب را تكاندم وآن را بستم وپرت كردم روي چمن هاي خيس پشت نيمكت و بي وقفه تا درب خروجي پارك دويدم . حالا ديگر همه چيز عادي به نظر مي رسيد . آدم هايي كه دلشان مي خواست كمي خيس شوند و بچه هايي كه دلشان مي خواست توپشان از من نگذرد . آن ها مات و مبهوت به چهره وحشت زده ي من نگاه مي كردند . صداي نازك پسر بچه اي مرا به خودم آورد : "هي خانوم ! خانوم ! اين كتاب شماست ؟ روي چمن ها افتاده بود وكمي خيسه. " به سرعت گفتم . نه نه ! نمي خوامش ! براي خودت كوچولو " . پسرك دوباره كتاب را به سمت من دراز كرد و گفت : " من اين كتابو نمي خوام. عكس نداره " عصبي شدم و كتاب را به شدت ازپسرك گرفتم و با اولين تاكسي خودم را به خانه رساندم .

          كتاب را پرت كردم روي مبل سياه چرمي و لباس هايم را عوض كردم , كنار شومينه چمباتمه زدم و خيره شدم به كتاب شعر. وسوسه خواندن شعرهاي كتاب رهايم نمي كرد . اما ترس مانع مي شد كتاب را بردارم و صفحه اي را باز كنم . هر بار شعري ازاين كتاب خوانده بودم  فاجعه اي اتفاق افتاده بود!

          با خودم عهد كردم كه فقط يك شعرديگرازكتاب را بخوانم و آن رابراي هميشه رهاكنم . كتاب را برداشتم . براي اين كه احساس كنم كتاب را به پايان رسانده ام ، آخرين شعررا انتخاب كردم . با احتياط كتاب را بازكردم .عنوان  شعر آخر، نام شاعربود ! همان طور كه داشتم شعررا مي خواندم نيم نگاهي هم به اطرافم مي انداختم و انگار منتظرحادثه اي  بودم . نيمه هاي شعر، زنگ در به صدا درآمد . هنوز بسيار زود بود تا آمدن همسرم. كتاب بازرا روي لبه ي پيش خوان آشپزخانه برگرداندم . پشت در ايستادم . احساس كردم پاهايم خيس مي شود . نگاهي به در انداختم ، از شكاف پايين در، آب جاري بود . چند بار پرسيدم : "كيه ؟" ولي فقط صداي جيك جيك گنجشك ها مي آمد ! با يك حركت ناگهاني در را باز كردم . پشت در مردي را ديدم  كه صورتش راگنجشك ها پوشانده بودند و از پالتوي بلندش  باران چكه مي كرد. او با حركت دست، گنجشك ها را از صورتش به آرامي دور كرد وبا لبخند به من سلام كرد. به سرعت او را شناختم . او شاعرآن  كتاب شعربود ! با خوشحالي جواب سلامش را دادم وبا هيجان او را براي خوردن يك چاي دعوت كردم  . گفت : " كفش ها و لباس هام خيسه ."  گفتم : " مانعي نداره ، بياييد كنار شومينه خودتونو خشك كنين ."  گفت : " فرصت زيادي ندارم ." گفتم : " فقط به اندازه ي خوردن يه استكان چاي . "

          خودم را به آشپز خانه رساندم تا چاي را آماده كنم . مثل هميشه كه فكر مي كردم اين خانه هيچ ديواري ندارد ، محكم به لبه ي پيش خوان آشپزخانه خوردم و كتاب شعر از روي پيش خوان افتاد و بسته شد ! فورا برگشتم وخيره ماندم به در ورودي . آه از نهادم بلند شد . هيچكس آن جا نبود و انگار سال هاست كه كسي در آستانه ي اين در نايستاده است ! روي زمين نشستم و سرم را بين دستهايم  گرفتم . دلم مي خواست گريه كنم . خودم را به تخت خواب رساندم وزيرلحاف چهل تكه مچاله شدم .

          "اين جا چه خبر است ؟"  اين سئوال همسرم بود كه نگران و مضطرب با چند كتاب بالاي سرم ايستاده بود . لحاف را از روي صورتم كنار زدم . با تعجب گفت : " درخانه چار طاق باز بود واين چند كتاب خيس هم كناردرافتاده بود. " و بازباهمان نگراني پرسيد : " اين همان كتاب هايي نبود كه در به در دنبالشان بودي ؟ " به سرعت از جايم پريدم و كتاب ها را ازدست همسرم قاپيدم. نگاهي به آن ها انداختم و خودم را به در ورودي خانه رساندم . ازراه پله به محوطه نگاهي كردم و شاعر را ديدم كه با پالتوي خيس وبلندش آهسته به سمت در خروجي محوطه مي رود . از پله ها پايين دويدم و خودم را به او رساندم . صدايش زدم ، برگشت . گفتم : "چرا رفتيد ؟ مي خواستم براتون  چايي بيارم  . بايد مي مانديد و با همسرم آشنا مي شديد . اوهم مثل شما شاعره . راستي ! اين كتاب هاي شعر مال شماست . آن ها را كنار درجا گذاشته بوديد ! "  نگاهي به كتاب ها انداخت و گفت : " نه ! . حالا ديگه اين كتاب ها مال شماست ." با نگراني به كتاب ها خيره شدم . خنديد و گفت :"  نگران نباشيد ! آن كتاب دردسرساز را دوران عاشقي سروده بودم ، كتاب هاي ديگرم را با خيال راحت  بخوانيد ، دردسري ندارند . زماني كه آنها را مي سرودم ، عاشق نبودم ! " و رفت ،بعدازآن كه باهم دست داديم.

           برگشتم ، همسرم را روبرويم ديدم ، ژاكت سبزش را روي دوشم انداخت و گفت : " تو حالت خوب نيست ." برگشتيم وباهم كنار شومينه نشستيم و همان طور كه سرم روي بازوي او بود ازاو پرسيدم : " هنوز دوستم داري؟ " لبخندي زد، ومرا به سمت خودش كشيد وگفت : " من عاشقتم زن !"    

          نگاهي به آينه انداختم . درآينه من بودم وزني ديگر!

       

          

 

 

هفت سنگ!

          دررا باز كردم و قبل از اين كه وارد خانه شوم ، مقنعه ي سياهم را درآوردم و مچاله  شوت كردم توي سطل گوشه ي سالن ، يك پرتاب سه امتيازي .كفش هايم را همان ورودي در، يكي به چپ و يكي به راست رها كردم ومانتوام را انداختم روي مبل چرمي سياه ، و جوراب هايم را از پشت سر پرت كردم هر جا كه بيفتد و بي دغدغه ي شستن دست هايم ، قابلمه ي برنج را برداشتم و مابقي خورشت را توي آن خالي كردم و سرد سرد جلوي تلويزيون چهار زانو روي زمين نشستم و قابلمه را بدون سيني روي قالي گذاشتم و هنوز قاشق دوم را طرف دهانم نبرده بودم كه زنگ در به صدا درآمد . از جايم پريدم . خداي من ! قرار بود تا غروب تنها باشم .وحشت زده خودم را به آيفون رساندم ومرد ناآشنايي را پشت درديدم . گوشي را برداشتم و مردد گفتم بله ؟ صدايي بي تفاوت گفت : نامه داريد . چند ثانيه هاج و واج ماندم . خانوم ! در را باز كنيد ،  نامه را مي اندازم داخل صندوق پستي اتان . داد زدم : نه نه لطفا بياريد بالا و پستچي نامه را آورد و من هم با يك اسكناس دوهزارتوماني از خجالتش درآمدم !

           نگاهي به نامه انداختم . آدرس پستي واسم من ، سمت راست پايين پاكت نامه دقيق و واضح خوانده مي شد  و در قسمت آدرس فرستنده فقط  كلمه ي تهران بود و يك شماره ي صندوق پستي .  بدون اسم . نامه را باز كردم . روي يك كاغذ كاهي روغني با خودكار سبز نوشته شده بود :

 سلام

        من هنوز چشم هايم سبز است و رنگ پوستم تيره  ولي موهايم كمي سفيد شده . قدم يك متر و هشتاد و وزنم متناسب با قدم است . هنوز عاشق بابونه پلو با ماهي جنوب هستم و هنوز همان قيافه ي به ظاهر خشن را دارم . هنوز مي توانم سه سوته پنچري دوچرخه ات را بگيرم و هنوز دوست دارم بعد از ظهرها به تير چراغ برق سر كوچه تكيه بدهم و پاي راستم را خم روي تيربرق بگذارم و دست هايم را توي جيبم بكنم و سوت بزنم . ولي حالا ديگر نمي توانم سه نفر را يك تنه بزنم و از درخت نخل شش متري مثل يك ميمون بالا بروم . براي ماموريتي چند روزه به شيراز آمده ام . امروز ساعت چهارونيم بعد از ظهر همان محله ي قديمي روي دومين پله ي خانه ي حسين بهزاد نشسته ام . به مشخصات تو نيازي ندارم . تو را ببينم خواهم شناخت . مي دانم هنوز چشم هايت قهوه اي و رنگ پوستت روشن است . حالا بايد حدود يك مترو هفتادسانت باشي و وزنت متناسب با قدت . مي دانم هنوز عاشق كتاني سفيد هستي ولي ديگر نمي تواني با دوچرخه ي آبي دسته بلندت تا سر بالايي دروازه قرآن يك تنه ركاب بزني و برگشتن از سرازيري تا فلكه ي اطلسي را تك چرخ پايين بيايي . منتظر تم  .                                                                                              

                                                                                                            مهران بهارلو

 

          دوباره نامه را خواندم . سه باره . چهار باره . مات و مبهوت بودم . دست هايم مي لرزيد و قلبم . بيشتر به يك شوخي شباهت داشت ولي من همه چيز را جدي گرفتم . نامه را توي پاكت برگرداندم و سر پاكت را با نوارچسب چسباندم و روي پيشخوان آشپز خانه انداختم . به ساعت نگاه كردم . براي رسيدن به محله ي قديمي راس ساعت چهارونيم فقط يك ساعت وقت داشتم . سريع قابلمه برنج را به آشپزخانه برگرداندم . كفش مشكي ام را درجا كفشي گذاشتم و مقنعه ام را از توي سطل بيرون آوردم و همراه با مانتوي اداره سر چوب لباسي زدم و توي كمد گذاشتم و جوراب هايم را پيدا كردم و پوشيدم . كمد لباسي را باز كردم و يكي يكي مانتوها را كنار زدم . نهايتا تصميم گرفتم مانتوي جلو بسته ي مشكي نيمدارم را بپوشم و كتاني سفيد و شال مشكي . دلم مي خواست كمي آرايش كنم ، ولي نكردم . نگاهي به آينه انداختم . بدك نبودم . كوله پشتي ام را برداشتم و روي يك تكه كاغد نوشتم :" تا غروب برمي گردم .  "

         چهل وپنج دقيقه بعد روبروي خانه ي حسين بهزاد بودم . خانه اي با معماري قديمي در مسير خيابان جديد قرآن . مثل هميشه كه سرهمه ي قرارها زود مي رسيدم . اين بار هم زود رسيدم . اما مهران بهارلو زودتر آمده بود و روي دومين پله ي ورودي خانه ي حسين بهزاد نشسته بود . از جايش بلند شد . نگاهي به هم كرديم و بي اراده خنديديم . با هم دست داديم واوگفت :  يادت مي آيد سي و جهار سال پيش درورودي  اين خانه چه رنگي بود ؟ گفتم : بله . خوب يادمه . قهوه اي تيره با نرده ها ی كرم رنگ .  باغچه ي كنار در ورودي هميشه پر از گل بود و حالا پر از شن . نماي خانه آن موقع آجر قرمز رنگ داشت و حالا با سنگ هاي قهوه اي باز سازي شده . خنده اي كرد و گفت : مگر مي شود خانه اي را كه خودت اسم "حسين بهزاد" را رويش گذاشته اي و هر روز بعداز ظهر روي پله هايش " دل كور " اسماعيل فصيح را مي خواندي فراموش كني ؟  هر دو روي پله ها ، روبروي خيابان نشستيم و به رفت و آمد ماشين ها نگاه مي كرديم . مهران بهارلو بدون مقدمه گفت : ساعت هشت شب پرواز دارم . فرصت زيادي نداريم . نمي خواهم از زندگي هم  سوال كنيم . واين كه اين سي و چهار سال چه كار كرديم و اين كه همسرمان  كيست و چند تا بچه داريم و چه كار مي كنيم ! آمده ام تو را ببينم و روزهاي سيزده سالگي ام را. دستم را گرفت و گفت بلند شو . به طرف ميدان اطلسي راه افتاديم و وارد دومين كوچه ي مانده به ميدان شديم وسمت راست وارد سومين كوچه ي بن بست . او  هفت سنگ صاف از كيفش بيرون آورد و يك توپ ما هوتي زرد رنگ نو . هفت سنگ را روي هم جلوي خانه ي بازسازي شده ي آقاي هنر چيد و توپ را دست من داد و خودش پشت سنگ ها گارد گرفت و گفت بزن . كوله پشتي ام را زمين گذاشتم و با فاصله ي مناسب روبروي سنگ ها ايستادم و توپ را نشانه گرفتم و زدم و مثل هميشه توپ مستقيم به سنگ ها خورد و هر شش سنگ افتاد . مهران سريع توپ را گرفت و به سمت من نشانه رفت . خودم را از مسير توپ عقب كشيدم  ، توپ دور شد و  دويد تا توپ را بگيرد و من در اين فاصله سه سنگ را چيدم  و دوباره بلند شدم  و از اين ور به آن ور مي رفتم وتوپ كه دوباره به سمت من آمد جاخالي دادم و دو سنگ ديگر را چيدم و سنگ آخررا كه مي خواستم روي سنگ هاي ديگر بگذارم  يك دستم را روي سرم گذاشته بودم و منتظر بودم توپ محكم به من بخورد و اين اتفاق نيفتاد و من سنگ را گذاشتم و با خوشحالي بلند شدم وداد زدم:  هفت سنگ ! و برگشتم و مهران را ايستاده و توپ به دست روبرويم ديدم ، با فاصله اي به اندازه ي عبور يك زنبور عسل ! هر دو نفس نفس مي زديم كه ديگر نه من يازده ساله بودم و نه او سيزده ساله !  اين اولين باري بود كه وقت گذاشتن هفتمين سنگ ، توپ مهران بهارلو به من نخورده  بود و من و تيمم برنده شده بوديم ! به چشم هايش نگاه كردم ، گرچه كوچكتر شده بود ولي هنوز سبز بود .

          با صداي دست چند بچه ي قد و نيم قد كه به ما مثل قهرمانان فيلم هاي دلخواهشان نگاه مي كردند ، به خودمان آمديم .  مهران بهارلو سنگ ها را جمع كرد و توي كوله پشتي من گذاشت و توپ ماهوتي را روي آن ها انداخت و گفت پيش از آمدن تو اين سنگ ها را همين جا جمع كردم . هفت تا براي تو و هفت تا براي خودم .  كوله پشتي ام را بلند كرد و روي كولم انداخت و كيفش را برداشت و راه افتاديم تا ميدان اطلسي و كافه ي  حسن آقا كه حالا به جاي او يك جوان سي ساله نشسته بود . دو تا فالوده با آبليموي زياد سفارش داد. روي صندلي هاي ارج كج و معوج حسن آقا نشستيم وفالوده ها را خورديم  و مهران نگاهي به ساعتش انداخت . بايد مي رفت هتل وچمدان هايش را برمي داشت  . با هم دست داديم . وقت رفتن گفت : مواظب سنگ ها باشم !  نگاهم تا آن طرف خيابان و پيچيدن  به سمت چهارراه حا فظيه با او بود . به خانه برگشتم . غروب بود . زنگ زدم . همسرم  در را باز كرد و  مثل هميشه با من دست داد و مرا بوسيد . كوله پشتي را از من گرفت و با تعجب گفت : واي چقدر اين كيف سنگين شده ، مگه توش  سنگ ريخته اي ؟  گفتم : بله . هفت تا سنگ صاف . خنده اش گرفت . معلوم بود حرفم را باور نكرده .  فوري گفت :  راستي ! برايت يك نامه آمده ، روي پيشخوان آشپز خانه است . نامه را برداشتم وخواندم . اين اولين باري بود كه خودم براي خودم نامه مي نوشتم !

 

 

 

 

پرده

         

          هر روزبعد از ظهر به هم خيره مي شويم . گاهي چند دقيقه ويا چند ساعت ، تا زماني كه خوابم ببرد . من روي كاناپه ي سياه چسبيده به ديوار آجري ، دراز مي كشم و او ايستاده ، با همان سكوت هميشگي ، فقط گاهي تكاني مي خورد و من هم دستي برايش تكان مي دهم . هميشه مي دانستم كه  " پرده ي كرم رنگ با گل هاي زرد ش " رازي دارد كه از من پنهانش مي كند . بالاخره امروز اين راز از پرده برون افتاد ! برخلاف همه ي روزهاي پيش كه فقط به اندازه يك بند انگشت پنجره باز بود ، امروز پنجره را كامل باز كردم و مثل هميشه روي كاناپه ي چرمي دراز كشيدم وخيره ماندم به پرده . كم كم چشم هايم داشت روي هم مي افتاد كه تند باد سردي در پرده پيچيد و پرده رابي مهابا به هر سوكشاند ،اما در همين آشفتگي ، ناگهان خودم را پيچيده در پرده ي زرد رنگ ديدم ! پرده اي كه راز قاليچه ي سليمان را مي دانست !

           پنجره و باد و پرده دست به دست هم دادند و دقايقي بعد  من و پرده ي زرد رنگ  خانه ام ، بر فراز شهر پرواز مي كرديم . محله ي قديمي را پشت سر گذاشتيم و رودخانه ي خشك را رد كرديم و از دروازه ي بزرگ شهر گذرکردیم و چند دقیقه بعد به درخت هاي بادام كناردرياچه رسيديم . پرده ايستاد و من هم كه تمام اين مدت به آن چسبيده بودم ، تمام قد ايستادم . تا چشم كار مي كرد درخت بادام بود و درياچه اي كه فقط تصوير من در آن بود و گل هاي زرد پرده !

           پرده شروع كرد به چرخيدن دور تا دور درياچه و من دلم مي خواست درخت هاي بادام را مي شمردم كه عاشق شمردن درخت ها هستم و توانستم صد و پنجاه و هفت هزار و سيصد و بيست و سه درخت راشماره كنم! پرده اماهم چنان مي گشت وگاهي به درختان بادام نزديك مي شد وگاهي به آب درياچه و انگار مي خواست من مقصد بعدي را فرياد بزنم كه زدم : كوير...

          هميشه آرزويم اين بود كه كوير را ببينم . و چيزي طول نكشيد كه بلندترین تپه های شنی ، کلوت ها ، مارها ، عقرب ها ، مورچه هاي قرمزوهرچه شن بود و ماسه زير پايم بود ...هنوز هوا روشن بود . پرده از اين سو به آن سو مي رفت و تا چشم كار مي كرد بيابان بود و تنهايي ...

          چرا كوير خواستم ؟ بی تاب بودم . نگران و پراز دلهره . پرده هم انگار سرگردان بود ... هوا كه تاريك شد ، آسمان با ستاره هايش پايين آمد . اولين بار بود خودم را ميان اين همه ستاره مي ديدم . پرده و گل هايش بي قرارترازمن بودند، اما انگار تباني كرده باشند وآسمان و پرده ، گل ها و ستاره هايشان را داد و ستد مي كردند .و من مات ، چشم دوخته بودم به رفت و آمد گل ها  و ستاره ها ...

        آسمان به پرده نزديك مي شد و پرده به زمين و من به شن ها و ماسه ها . آنقدر به زمين نزديك شديم كه به راحتي  خودم را پرت كردم روي بلندترين تپه شني ... از تپه سرخورم پايين . سردم بود . شروع كردم به راه رفتن . انگار كوير راه مي رفت و من ايستاده بودم و پرده با ستاره هايش با من مي آمد . گم شده بودم . ديگرترسي نداشتم . انگار آمده بودم تا گم شوم ! يادم آمد ، براي گم شده آمده بودم !

          به تپه شني ديگري رسيدم . كنار تپه نشستم  پرده خودش را روي من انداخت . در پرده پيچيدم و خوابم برد . چشم هايم را كه باز كردم ، خودم را روي پرده بر آسمان درخت هاي بادام كناردرياچه ديدم، در حالي كه يك مارسبزرنگ زيبا دورگردنم وده ها مورچه ي قرمزروي پاهاي شني ام وكنارم چندعقرب سياه چمباتمه زده بودند .

         اين بار پرده با ستاره هايش گشتی روي درياچه زد و كنارش  آمد . مار، گردنم را رها كرد و عقرب هاآهسته به سمت درخت هاي بادام خزيدند و رديف مورچه ها هم مرا ترك كردند . من پاهايم را درون آب درياچه فروبردم و شن ها را به آب سپردم و تا غروب زيرکوتاه ترین درخت بادام روي پرده و ستاره هايش نشستم و خيره ماندم به درياچه و خوشحال بودم كه بخشي از كوير را به شهرخودآورده ام ...

          غروب ، پرده تکانی خورد و به پروازدرآمد و ما دروازه شهر را رد كرديم و از رودخانه خشك گذشتيم و به محله قديمي كه رسيديم ، شب هنگام بود . پنجره بازبود ، پرده مرا آهسته روي كاناپه ي چرمي سياه هل داد و مثل هميشه برابرم صاف و تمام قد ايستاد . روي ميز جلوي كاناپه ي چرمي دواستكان خالي چاي بود با عطر دارچين و  چند ته سيگار توي زير سيگاري ، يك شعر نيمه كاره روی کاغذ کاهی و يك عكس سياه و سفيد از يك زن با سگ سفيدش . نگاهي به پرده انداختم .  به نظرم آمد چقدر پرده چرك است  . بازش كردم و انداختم توي ماشين لباس شويي . پنجره را بستم ، عكس را برداشتم و نگاهي به آن انداختم .چند مورچه ي  قرمزآهسته ازآستينم بيرون آمدند و ازروي انگشتانم تا روي چشم هاي زن رفتند و بي حركت ماندند . بي اختيار عكس را پرت كردم توي شومينه . عطر دارچین ، بوی سیگاروكاغذ سوخته و صداي ماشين لباس شويي همه ي خانه را پر كرده بود ...

 اين اولين بار بود كه پرده را مي شستم . كاش رازش را حفظ كند و بتواند روزي  مرا تا اعماق اقيانوس اطلس ببرد ...

ماهي قرمز

           بالاخره ديشب او را راضي كردم تا ماهي قرمز را با خود به سفر ببرد و آن را به دريا بسپارد . صبح زود كه بيدار شدم تا مقدمات سفرش را آماده كنم ، چشمم به ماهي قرمزافتاد كه بيرون تنگ روي موكت خاكستري مرده بود . ماهي را برداشتم و توي گلدان بنجامين 20 ساله خاك كردم و بعد ساك سفرش را پيچيدم و يادداشتي روي آن گذاشتم : " سفر بخير . من بايد جايي بروم . اميدوارم به زودي يكديگر را ببينيم "

          نبايد مي پريدم  . بايد سعي مي كردم به آرامي وارد آب شوم . به همين خاطر اول پاي راستم را گذاشتم و از اين كه آب سرد نبود، خوشحال شدم و بعد پاي چپ و آخر سر هم خودم را به آرامي سر دادم توي تنگ ماهي !

          اولين بار بود كه قرمز مي پوشيدم . دلم  مي خواست كمي بازي كنم . گاهي از راست به چپ مي چرخيدم و گاهي از چپ به راست، تنگ را دور مي زدم .

          او كه بيدار شد ساكت و آرام نگاهش مي كردم . يادداشت را كه خواند بي تفاوت آن را روي ميز انداخت و ساكش را برداشت و داشت كفشش را مي پوشيد كه متوجه شدم فراموشم كرده است .براي اين كه توجه اورا جلب كنم  خودم را به بالا و پايين پرت كردم وبه همين دليل كمي آب از تنگ بيرون ريخت و تازه با صداي شلپ و شلوپ آب بودكه متوجه من شد و باشتاب برگشت و من و آب تنگ را داخل يك كيسه پلاستيكي خالي كرد و بعد روي يك تكه كاغذ يادداشت كرد : "به قولم عمل كردم وماهي گلي را با خود بردم ، مواظب خودت باش ، به زودي يكديگر را مي بينيم. " و يادداشت را روي ميز گذاشت ، ساك سفررا روي شانه ي چپ انداخت و مراكه توي كيسه ي پلاستيك بودم با دست راستش برداشت .  

          چند ساعت بعد كه به دريا رسيد، كيسه را باز كرد و مرا به دريا سپرد . حال عجيبي داشتم . تصميمم  جدي بود و بايد خودم را به ماه مي رساندم . فقط ماه مي توانست مرا تا پنجره ي خانه ي او ببرد .اما هنوز نيمروز بود وخورشيددر ميانه ي آسمان.فرصت خوبي بودومن مركز تابش شعله آفتاب راميان موج ها پيدا كردم . خودم را به آنجا رساندم و بي حركت ماندم .

          كم كم حس كردم كه دارم بخار مي شوم . حس خوبي بود و چند ساعت بعد من تكه اي از يك ابر بودم . كمي به دنبال ماه گشتم و به زودي او راميان ابرها پيدا كردم وخودم را پرت كردم وسط  ماه تمام، و مسيرش همان مسيري بود كه من مي خواستم . انگار ماه مي دانست پشت كدام پنجره بايد بايستد، و ايستاد و من براي اولين باراو را ديدم !  براي اولين بار. او پشت ميزي بزرگ نشسته بود ، با كتاب هاي شعر و مدادهاي تراشيده، و دفترهاي سفيدي كه داشت آن ها را پرازستاره وگنجشك و پروانه وسنجاقك مي كرد وگاهي چاي دارچين مي خورد با تكه اي شكلات تلخ، و گاهي با سنگ هاي رنگيش بازي مي كرد و گاهي هم خيره مي ماند به ماه تمام پشت پنجره! انگار مي دانست يك آشنا براي اولين باراو را مي بيند.  

     بالاخره شاعر،چراغ اتاق را خاموش كرد . ماه به راه خودش ادامه داد و به اولين ابر سياه كه رسيد مرا پرت كرد ميان سياهي ها يش . من هم با باران نهمين روز سال ، به خانه ام برگشتم وچيزي طول نكشيد كه خودم را دراز به دراز روي موكت خاكستري رنگ ديدم . نگاهي به تنگ ماهي انداختم كه  خالي بود .از جايم بلند شدم ، يادداشت را خواندم . كاغذ كوچكي برداشتم و روي آن نوشتم : " من بسيار خسته ام و مي خوابم . لطفا وقتي برگشتي مرااز خواب بيدار نكن . "

          قبل از خواب با خودم فكر كردم اگرماهي قرمز نمرده بود هيچ وقت شاعررا نمي ديدم،اما اگر هر سال ماهي قرمز بميرد ...

        يك صد وشصت وهفت گنجشك را شمردم تا خوابم برد ...

درخت توت

          مسيرهر روز او طولاني ترين و زيباترين خيابان شهر بود .اوهرصبح با عينك دوديش ازكناردرخت هاي توت مي گذشت و بي تفاوت به آن ها، مستقيم به جلو نگاه مي كرد و انگارگردن بلندش امكان گردش به چپ و راست را نداشت . براي ديدن هر روزه او اين بهترين فكربود ، درواقع بهترين فكراين بود كه من  درخت توت باشم ...وبالاخره يك روزاين اتفاق افتاد ومن تمام درخت هاي توت را شمردم و خودم را درست بعد ازهشتاد و نهمين آن ها، كاشتم ، درحالي كه بعد ازمن هشتاد وهشت درخت توت ديگربود !

          او هرروزمثل همه روزهاي ديگرازكنارم مي گذشت ، وباد مثل همه ي روزهاي ديگر،به سفارش من لحظه اي كه او مي رسيد ، تكانم مي داد ومن چند دانه توت جلوي پاهايش مي انداختم ، واو بازهم بي توجه از كنارم مي گذشت !

          درخت هاي توت ديگر چشم ديدن مرا نداشتند . من هرروز توت داشتم و آن ها فقط فصل بهار . من هميشه سبز بودم ، باتوت هاي قرمزم وآن ها فقط دربهار ، من درخت توتي عاشق بودم و آن ها فقط درخت توت .

      يك روزاو آمد با همان عينك دودي ، ولي ديگرتنها نبود، به من كه رسيد براي اولين بار ايستاد ، عينكش را ازچشم برداشت و نگاهم كردومن خودم را درچشم هاي او ديدم – يك درخت كوتاه توت با صدها توت قرمز – او توت هايم را چيد و دردستان سفيد آن يك نفرريخت! وبعد دوباره عينكش را زد و با دست هاي قرمزش و دست هاي سفيد همراه تازه اش كه حالاپرازتوت بود ، از كنارم گذشت .

         بعد ازآن روز او هرباربا همان عينك دودي وآن يك نفر ديگر، ازخيابان طولاني و زيباي شهرمي گذشت  و من هرروزقسمتي از خودم را درچشمان او مي ديدم و اوهربارتوت هاي مرا دردستان سفيد آن يك نفرديگرخالي مي كرد وبا دست هاي قرمزش ازكنارم مي گذشت .

      .... و من هي بلندترمي شدم و بلندتر، تا امروزكه همراه آن يك نفر ديگر به من رسيد ، من ديگر خودم را در چشمان او نديدم و اوباز مثل روزهاي سال هاي پيش ، بي تفاوت ازكنارم گذشت و از كنار درختان توت ديگر...

           و من هنوزيك درخت توت هستم ! يك درخت توت قرمز، بعد از هشتاد و نهمين درخت توت در طولاني ترين و زيباترين خيابان شهر...