مثل همه ي سه شنبه شب ها ، كارهايم را زودتر سرو سامان دادم و پيش بند زردم را باز كردم . نگاهي به اطرافم انداختم ، همه چيز مرتب بود . بیرون از خانه هم ، درخت ها ، ماه و كوه دراك سر جايشان بودند! شب از نيمه گذشته بود، شعله ي شومينه را پايين كشيدم و بازمثل همه ي سه شنبه ها با نگاه كوتاهي به اتاق خواب و گوش دادن به صداي نفس هاي منظم همسرم احساس آرامش و اطمينان كردم . حين مسواك زدن ميخ شدم در آينه . دستي به موهايم كشيدم . بايد براي قرارملاقات آخر شب آماده مي شدم . امشب دلم مي خواست لباس رسمي تري بپوشم . علتش را مي دانستم ! پيراهن ساده ي سبزم و كمي آرايش ، راضي ام كرد . چراغ ها را خاموش كردم ، روي مبل چرمي سياه نشستم واو آمد تا آباژور زرد قديمي را روشن كردم! چقدر حرف براي گفتن داشتم و او مثل همه ي سه شنبه شب هاي ديگر، با همان لباس سياه سياه خيره به من ، منتظر بود تا حرف هايم را بشنود . عاشقش هستم ! اوشنونده ي خوبی ست . دست هايم را درهم قفل كردم و نفس بلندي كشيدم وگفتم :

           چهارشنبه  هوا باراني بود . غروب ، طبق قول و قرارهاي مان براي روزهاي باراني ، روبروي پمپ بنزين دروازه قرآن ، زير باران ، بدون چتر ، منتظرش بودم . دلم مي خواست موقعي از راه برسد كه  حسابي خيس خيس شده باشم . من خيس خيس شدم ، ولي نيامد !  به خانه كه رسيدم ، همسرم ، تا مرا ديد وحشت زده پرسيد : " اين چه وضعيه ؟ اتفاقي افتاده ؟ كجا بودي "؟ گفتم : " نه ! اتفاقي نيفتاده . فقط قرار داشتم . زير بارون موندم ." مي دانم باور نمي كني اگر بگويم با لحن سرزنش آميزي به من گفت : " مگر كسي هم زير بارون قرار مي زاره ؟ حالا كجا قرار داشتي ؟ " خوشحال شدم كه پرسيد ، با هيجان گفتم : "دروازه قرآن ، روبروي پمپ بنزين ". خنديد،و همان طور كه كانال تلويزيون را عوض مي كرد ، گفت : " آخه جا قحطي بود عزيزم كه اون جا رو انتخاب كردي "؟ مات و مبهوت ماندم . همسرم را كه مي شناسي ، مطمئن بودم از من نمي پرسد با چه كسي قرار داشتي ، اما ، آن روز دلم مي خواست مي پرسيد!

          غروب چهار شنبه از كنار ديوار باغ جهان نما تا چهارراه حافظيه ، درخت ها را شمردم ،  به همان تعداد بيست و سه سال پيش بود انگار! باور مي كني ؟      

       چیزی نمي گويد و من مي دانم كه باور كرده است .

          اين هفته ، هفته ي باران بود و قرارهاي بي ساعت و سيب سرخ و باقالي گرمك و باباكوهي و كوه بمو، و رانندگي هاي طولاني ! اين هفته ، من هر روز يك سيب سرخ  توي يك بشقاب سفيد سراميك روي ميز گذاشتم و با دست راستم سيب را برداشتم و گاز زدم و كمي با خودم خنديدم و بعد با دست چپم آن را گرفتم و  گاز ديگري به سيب زدم و دوباره با خودم خنديدم، و چشم هايم را بستم و چشم هايم پر شد ازآن سيب هاي سرخ خورشيدي كه بين دست هاي من و او مي رفت و مي آمد و محو مي شد، درشب هاي پاييزي و سرد خلوت ترين خيابان شهر! اين هفته من هر روز باقالي گرمك درست كردم و براي خوردنش با خودم مسابقه گذاشتم و چند دانه آخر سهم من نشد ، مثل هميشه ، مثل آن سال هاي دور در تاريكي هاي گمنام ترين خيابان شهر ، كنار بساط باقالي فروش محله !  بارها به تو گفته بودم كه اين سيب ، اين سيب سرخ خورشيد ، معجزه مي كند ! گفته بودم ! نگفته بودم ؟ ! بارها به تو گفته بودم طعم باقالي گرمك هاي شب هاي پاييز خيابان هاي تاريك شهر، آغشته به  آويشن هاي كوه بمو ، طعم تلخ روشنفكري دارد ، گفته بودم ! نگفته بودم ؟!

      چيزي نمي گويد و من مي دانم كه او فلسفه ي سيب سرخ  و طعم تلخ روشنفكرانه ي آويشن را  خوب مي داند و مي شناسد !

      اين هفته ، من ساعت ها ، رانندگي كردم ، بي آن كه بخواهم به جايي برسم ! تو خوب ميداني كه هميشه دلم مي خواهد هي بروم و به جايي نرسم!  اما ، صبح دوشنبه  ، كوله پشتي ام را بستم و خودم را رساندم به كاج هاي باباكوهي . به راحتي آن  سنگ سفيد بزرگ ـ آن صخره ي كوچك ـ را بين آن همه كاج پيدا كردم ، كاج هايي كه بيست و سه سال پيش نبودند ، نشستم و به سنگ  تكيه دادم . چشم هايم را بستم . مي داني كه با چشم هاي بسته  صداها را بهتر مي شنوم .  " واي ! اين همه غذا ؟ چه خبره "؟ سفره را انداختم . هيچ چيزي را فراموش نكرده بودم . پنيرو گردو و گوجه و خيار ، كره و مرباي آلبالو ، كالباس و خيار شور و كاهو ، شير كاكائو و شير ساده ، چايي با طعم دارچين، شكر و قند و خرما ." خب ! من كه نمي دونستم شما چي دوست داريد ،چي دوست نداريد . همه چي رو آوردم "! صبحانه را كه خوردم ، روي آن سنگ بزرگ ايستادم ،آن سوي "گهواره ي ديد " ، كوه بمو بود ،  در دامنه ي كوه يك نفر را  ديدم كه آهسته آهسته به سمت آويشن ها  مي رفت ،  او را شناختم . ايستادم و آنقدر نگاهش كردم تا "بمو " او را بلعيد .تو هم او را مي شناسي ؟!

        چيزي نمي گويد و من مي دانم كه او هم آن مرد را خوب مي شناسد ! 

        چند ساعتي به صبح مانده بود ، حرف هايم تمامي نداشت ، اما خسته بودم ، خيلي خسته بودم  ولي او هنوز مشتاقانه ،‌ آماده شنيدن بود. نفس عميقي كشيدم . سيب سرخ را از توي بشقاب سفيد سراميك برداشتم و آن را روي پيراهن سبز رنگم كشيدم و برق انداختم، گازي به سيب زدم و آن را دوباره توي بشقاب سفيد سراميك گذاشتم . تكه سيب كه پايين رفت ، طعمش را مزه مزه كردم و صدايي كه از سقف دهانم  جدا مي شد هر دومان را به خنده انداخت ، نگاهي به هم كرديم  و دستي براي هم تكان داديم و مثل همه ي سه شنبه شب هاي ديگر تا آباژور زرد قديمي راخاموش كردم ، او رفت .

      بيرون پنجره  ، ماه تمام بود ، صورتم را چسباندم به پنجره ، سرد بود و خيس . خيره شدم به آباژور زرد قديمي . شعله ي شومينه را بالا كشيدم .دست هايم كه گرم شد ، انگار خوابم برد ، با پيرهن سبزساده ام ، روي كاناپه چرمي سياه .

          چشم هايم را كه باز كردم ، هنوزهوا تاريك بود . آباژور زرد قديمي روشن بود و همسرم زير نورآباژور نشسته بود و به من نگاه مي كرد.  سلامم را جواب داد و گفت : " چقدرقشنگ شدي ! الان يك ساعته اين جا نشستم ونگات مي كنم ". وبا شيطنت چشمهايش را ريزكرد و گفت : " نكنه ديشب مهمون داشتي خانومم" ؟ گفتم : " آره " .خنده اي کرد و بي مقدمه ، گفت : " راستي يه شعر تازه گفتم ، حوصله داري برات بخونم"؟ نشستم و دستي به موهايم كشيدم و گفتم : "  معلومه ، بخون لطفا ".

" هر چه دور

 تنها ستاره اي هستي

پنهان در مشت من " **

         مثل هميشه ، شعر را با خودم زمزمه كردم .  پشت پنجره ايستادم . آسمان صاف بود و پر از ستاره . " پنجره را باز كن خانومم ، باد پاييز ، حال آدمو جا مي آره ". پنجره را باز كردم ، بوي كاج همه ي خانه را پر كرد . " راستي ! اگر موافق باشي جمعه بريم باباكوهي . مطمئن هستم آن سنگ سفيد بزرگ هنوز سرجاشه.  موافقي ؟‌ " . با تعجب سرم را تكان دادم و  زير لب گفتم : " موافقم ". و فورا برگشتم طرف آباژور زرد قديمي تابگويم : " شنيدي؟ " كه يادم آمد ، او رفته است ! نگاهي به سيب سرخ توي بشقاب سفيد سراميك انداختم ، يك تكه ي ديگر از سيب محو شده بود . سيب را برداشتم و گاز زدم ، دست هاش بوي تند آويشن مي داد وقتي سيب را از من گرفت !

 

** از شعرهاي چاپ نشده " سيروس نوذري"