دستكش ها
خواست برگردد ، اما مثل هميشه به خودش نهيب زد كه " چيه ؟ دوباره جا زدي ؟ خب ! يك نفر ديگر نشسته كه نشسته . تو هم برو بشين اون سر نيمكت . تازه از كجا معلوم وقتي تو نشستي اون بلند نشه بره پي كارش ؟"
نفس عميقي كشيد و از روبروي مرد گذشت و آن سوي نيمكت نشست و كوله پشتي اش را كنار دست راستش ، بين خودش و مرد گذاشت . به عادت هميشه با چشم هايش شروع به شمردن درخت هاي صنوبر روبرويش كرد . اين عادت از بچگي برايش مانده بود . فكر مي كرد با شمردن هر باره ي درخت ها ، تعدادشان بيشتر مي شود و هميشه از اين تصور ، خوشحال مي شد و لبخندي مي زد.
دست كش هايش را درآورد و دست هايش را توي جيب نيم پالتوي سياهش كرد و آرام به پشتي نيمكت ، تكيه داد . غرق در افكار خودش بود . به ماجراي ديشب فكر مي كرد و به غرغرهاي مودبانه ي همسرش . چقدر دلش مي خواست پاهايش را روي نيمكت مي گذاشت و زانوهايش را بغل مي كرد . براي يك آن ، وجود مردِ روي نيمكت را فراموش كرده بود .
مرد تكاني خورد و زانوي پاي راستش را رها كرد و پاي چپش را روي پاي راستش انداخت و دست هايش را روي زانوهايش گره زد و دوباره آرام نشست . حركت مرد را حس كرد و به يادش آمد كه تنها نيست . جرات نكرده بود حتا نيم نگاهي به مرد بياندازد . دلش مي خواست بداند مرد چه شكلي است ؟ بي اختيار سعي كرد مرد را براي خودش مجسم كند . سبزه رو با موهاي جوگندمي و قدي متوسط ، حداقل 55 ساله ، عينكي وبا ته ريش دوروزه ي سياه و سفيد . تنها چيزي كه توانسته بود همان اول ببيند ، كاپشن كبريتي مشكي رنگ مرد بود .
دوباره ذهنش مسير هميشگي را از نيمكت چوبي پارك تا مبل سياه چرمي خانه با خستگي طي كرد . " حواس پرتي هاي تو مرا رنج مي دهد . " اين جمله را در روز بارها مي شنيد و همين ديروز كه همسرش با صدايي بلند تر از هميشه آن را ادا كرده بود ، خودش را چسبانده بود به سه كنج مبل سياه چرمي و براي اولين بار احساس خطر كرده بود . از اين فكر لرزيد .
" ببخشيد ! صداي موبايل شماست ؟ خانوم ؟! خانوم ؟!" صداي خش دارمرد او را از جا پراند . " ببخشيد ! ترسيديد ؟ موبايلتون داشت زنگ مي خورد ، متوجه نبوديد." چشم هاي مرد شفاف بود . سبز بود و نبود . مثل آينه . خودش را توي چشم هاي مرد ديد . چقدر رنگ پريده بود . چرا آرايش نداشت ؟ انگار سرخي لبها و سياهي چشم هايش را جايي ،جا گذاشته بود ! نمي دانست چقدر اين حالت طول كشيده بود ، چند ثانيه ، چند دقيقه و يا چند ساعت ؟ دلش نمي خواست از چشم هاي مرد بيرون بيايد . دلش مي خواست مي خوابيد .
" همه ي چراغ ها روشن مونده . حواست كجاست ؟ " دلش نمي خواست چراغ ها را خاموش كند .
" ببخشيد ! خانوم !خانوم ! حواستون كجاست ؟ " زن دست پاچه گفت : " حواسم هست . حواسم هست . فقط خسته ام . فراموش كردم . صبر كن . صبر كن . "
مرد كمي خودش را عقب كشيد و با تعجب به زن نگاه كرد . خواست برود ، نيم خيز شد كه ناگهان ، تند باد پاييزي ، برگ هاي سرگردان را دور پاهايش جمع كرد و انگار خطايي كرده باشد خودش را ميا ن صنوبرها پنهان كرد ، باد چموش پاييز.
مرد ، دوباره سرجايش نشست ، صنوبرها مثل او كلافه بودند . آن ها را باد بي قرار كرده بود و او را زني كه اصلا نمي شناخت . نمي دانست بايد چه كار كند ؟ دلش مي خواست به زني كه انگار از همه چيز مي ترسد و نمي ترسد كمك كند . مرد ، دستي روي موهاي كم پشتش كشيد و عينكش را سر جايش ميزان كرد و دوباره پاهايش را روي هم انداخت و به پشتي نيمكت تكيه داد . زن كوله پشتي اش را توي بغل گرفته بود و چشم دوخته بود به صنوبرها .
" پيش مي آد كه خانوم شما هم حواس پرتي كنه ؟ " مرد برگشت و نگاهي به زن انداخت . زن خيره به روبرو ، انگار جواب سوالش را " بله " گرفته باشد ، دوباره خطاب به مرد گفت : " شما چكار مي كنيد ؟ عصباني مي شيد ؟ زير لب هي غر مي زنيد ؟ رنج مي بريد ؟ " مرد آب دهانش را درست مثل كسي كه دارد تلخ ترين طعم دنيا را مزه مي كند قورت داد و گفت : " حواس پرتي ها گاهي وقت ها خطرناكه خانوم ! همه ي ما بايد سعي كنيم هميشه حواسمون به همه چيز باشه " زن ، كوله پشتي اش را دوباره روي نيمكت بين خودش و مرد گذاشت . بدون توجه به جواب مرد دوباره گفت : " من هميشه حواسم به چيزاي مهم هست و همين باعث مي شه گاهي وقتا چيزايي رو كه مهم نيستن فراموش كنم . شما چي ؟ " مرد ، دست راستش را روي پشتي نيمكت گذاشت و نگاهش را از درخت هاي صنوبر گرفت و خيره شد به زن . خواست بگويد : " من هم همين طور . من هم بيشتر وقت ها چيزهايي رو كه مهم نيستن فراموش مي كنم . من هم مثل شما حواس پرتم . من هم مثل شما از خونه فرار كردم . من هم خيلي وقت ها خسته هستم . من هم مثل شما صنوبرها را دوست دارم . " جملات توي دهانش مانده بودند و احساس كرد هي جابه جا مي شوند ودهانش به خارش افتاده و كلمات مي خواهند از آن دخمه ي سياه بيرون بيايند و نمي توانند ، كه زن برگشت و به او خيره شد و خودش را در چشم هاي زن ديد ، چرا زير چشم هايش پف كرده بود ؟ چرا لبهايش سياه بود ؟ چرا اين قدر خسته به نظر مي رسيد ؟
مرد چشم از چشم زن گرفت و به روبرو خيره شد و گفت :
- هر روز مي آين اينجا ؟
- نه . نه .گاهي وقتها . وقتي حواسم خيلي پرت شده باشه و همسرم رو ذله كرده باشم.
مرد خنده اي كرد و براي اين كه حال و هواي زن رو عوض كند رو به زن كرد با خوشرويي گفت :
- پس بايد هر روز بياييد !
زن آه بلندي كشيد و گفت :
- نه من فقط هفته اي يكي دوروز مي آم اين جا . اين جا به من آرامش مي ده .
- من هم هفته اي يكي دوروز مي آم . و معلومه به طور اتفاقي روزايي مي آم كه شما نمي آيد و امروز هم به طور اتفاقي همان روزي اومدم كه شمااومديد ! من فكر مي كردم اين نيمكت رو فقط من كشف كردم . مثل اين كه شما قبل از من اينجا رو فتح كرديد!
زن هيجان زده كوله پشتي رو از روي نيمكت برداشت و توي بغلش گرفت و كمي خودش را به مرد نزديك تر كرد و گفت :
- چه جالب من هم مثل شما فكر مي كردم . فكر مي كردم اين نيمكت اختصاصي منه !
- حالا مهم نيست . مي تونيم اين غنيمت جنگي رو نصف كنيم . نصفش مال من . نصفش مال شما .
هر دو خنديدند . زن دوباره كوله پشتي را بين خودش و مرد گذاشت .
صداي موبايل زن هر دو را از آن حالت بيرون آورد . مدتي طول كشيد تا زن بتواند موبايل را از ميان خرت و پرت هاي كوله پشتي بيرون بكشد . مرد ، رفت و آمد انبوه كلاغ ها را در آسمان نگاه مي كرد . دلش نمي خواست مكالمه ي زن را بشنود . دلش مي خواست مي توانست حواسش را از روي نيكمت چوبي تا بالاي سر كلاغ ها پرت كند ، اما نمي شد و مي شنيد كه زن چه مي گويد:
- ببخشيد . ببخشيد . يادم رفت بگم بايد چند ساعت اضافه كاري مي موندم . نگران نباش مي آم . مي آم . الان مي آم .
زن با حالتي عصبي گوشي را پرت كرد توي كوله پشتي و با ترسي كه سعي در پنهان كردنش داشت ، بي مقدمه گفت :
- فراموش كرده بودم بگم امروز ديرتر مي آم . همسرم نگران شده بود .
- آدم وقتي كسي رو خيلي دوست داشته باشه ، نگرانش مي شه .
زن همانطور كه با عجله كوله پشتي اش را روي دوشش مي انداخت نگاهي به مرد كرد و گفت :
- شايد . شايد .ولي من ديگه بايد برم .
مرد آرام از جايش بلند شد ، يقه ي كاپشن نخ كبريتي مشكي اش را صاف كرد وگفت :
زن دست هايش را دوباره توي جيب هاي نيم پالتويش كرد و كمي شانه هايش را جمع كرد و گفت :
- نگران نباشيد ، مواظبم . ممنونم . شما هم مواظب خودتون باشيد . خداحافظ .
زن با قدم هاي تند از مرد دور شد و نگاه مرد تا زماني كه زن از كنار آخرين صنوبر به سمت چپ پيچيد و ناپديد شد دنبالش رفت و دوباره روي نيمكت نشست . نگاهي به جاي خالي زن انداخت . دلش گرفت . از اين حال خودش تعجب كرد . دست كش هاي زن را برداشت . روي هر كدام چند نگين نقره اي دوخته شده بود و برش هاي كنگره اي اريب به دست كش ها جلوه ي خاصي داده بود . معلوم بود دست كش گران قيمتي است . خودش را به وسط نيمكت كشاند و دست هايش را از دو سوي نيمكت آويزان كرد و پاهايش را روي هم انداخت . دوباره موج كلاغ ها در آسمان پيدا شدند . باد چموش پاييز همچنان ميان صنوبرها مي چرخيد . برگ ها خواب و بيدار بودند . مرد از جايش بلند شد . فكر كرد با دست كش ها چه كار كند ؟ دست كشها را بوكرد . آن ها را به آرامي روي صورتش كشيد . لمس شان كرد و آن ها را روي نيمكت ، درست همان جايي كه زن نشسته بود گذاشت . دست هايش را كنج جيب هايش جا داد و رفت .
سفر به خيرE.T