دررا باز كردم و قبل از اين كه وارد خانه شوم ، مقنعه ي سياهم را درآوردم و مچاله  شوت كردم توي سطل گوشه ي سالن ، يك پرتاب سه امتيازي .كفش هايم را همان ورودي در، يكي به چپ و يكي به راست رها كردم ومانتوام را انداختم روي مبل چرمي سياه ، و جوراب هايم را از پشت سر پرت كردم هر جا كه بيفتد و بي دغدغه ي شستن دست هايم ، قابلمه ي برنج را برداشتم و مابقي خورشت را توي آن خالي كردم و سرد سرد جلوي تلويزيون چهار زانو روي زمين نشستم و قابلمه را بدون سيني روي قالي گذاشتم و هنوز قاشق دوم را طرف دهانم نبرده بودم كه زنگ در به صدا درآمد . از جايم پريدم . خداي من ! قرار بود تا غروب تنها باشم .وحشت زده خودم را به آيفون رساندم ومرد ناآشنايي را پشت درديدم . گوشي را برداشتم و مردد گفتم بله ؟ صدايي بي تفاوت گفت : نامه داريد . چند ثانيه هاج و واج ماندم . خانوم ! در را باز كنيد ،  نامه را مي اندازم داخل صندوق پستي اتان . داد زدم : نه نه لطفا بياريد بالا و پستچي نامه را آورد و من هم با يك اسكناس دوهزارتوماني از خجالتش درآمدم !

           نگاهي به نامه انداختم . آدرس پستي واسم من ، سمت راست پايين پاكت نامه دقيق و واضح خوانده مي شد  و در قسمت آدرس فرستنده فقط  كلمه ي تهران بود و يك شماره ي صندوق پستي .  بدون اسم . نامه را باز كردم . روي يك كاغذ كاهي روغني با خودكار سبز نوشته شده بود :

 سلام

        من هنوز چشم هايم سبز است و رنگ پوستم تيره  ولي موهايم كمي سفيد شده . قدم يك متر و هشتاد و وزنم متناسب با قدم است . هنوز عاشق بابونه پلو با ماهي جنوب هستم و هنوز همان قيافه ي به ظاهر خشن را دارم . هنوز مي توانم سه سوته پنچري دوچرخه ات را بگيرم و هنوز دوست دارم بعد از ظهرها به تير چراغ برق سر كوچه تكيه بدهم و پاي راستم را خم روي تيربرق بگذارم و دست هايم را توي جيبم بكنم و سوت بزنم . ولي حالا ديگر نمي توانم سه نفر را يك تنه بزنم و از درخت نخل شش متري مثل يك ميمون بالا بروم . براي ماموريتي چند روزه به شيراز آمده ام . امروز ساعت چهارونيم بعد از ظهر همان محله ي قديمي روي دومين پله ي خانه ي حسين بهزاد نشسته ام . به مشخصات تو نيازي ندارم . تو را ببينم خواهم شناخت . مي دانم هنوز چشم هايت قهوه اي و رنگ پوستت روشن است . حالا بايد حدود يك مترو هفتادسانت باشي و وزنت متناسب با قدت . مي دانم هنوز عاشق كتاني سفيد هستي ولي ديگر نمي تواني با دوچرخه ي آبي دسته بلندت تا سر بالايي دروازه قرآن يك تنه ركاب بزني و برگشتن از سرازيري تا فلكه ي اطلسي را تك چرخ پايين بيايي . منتظر تم  .                                                                                              

                                                                                                            مهران بهارلو

 

          دوباره نامه را خواندم . سه باره . چهار باره . مات و مبهوت بودم . دست هايم مي لرزيد و قلبم . بيشتر به يك شوخي شباهت داشت ولي من همه چيز را جدي گرفتم . نامه را توي پاكت برگرداندم و سر پاكت را با نوارچسب چسباندم و روي پيشخوان آشپز خانه انداختم . به ساعت نگاه كردم . براي رسيدن به محله ي قديمي راس ساعت چهارونيم فقط يك ساعت وقت داشتم . سريع قابلمه برنج را به آشپزخانه برگرداندم . كفش مشكي ام را درجا كفشي گذاشتم و مقنعه ام را از توي سطل بيرون آوردم و همراه با مانتوي اداره سر چوب لباسي زدم و توي كمد گذاشتم و جوراب هايم را پيدا كردم و پوشيدم . كمد لباسي را باز كردم و يكي يكي مانتوها را كنار زدم . نهايتا تصميم گرفتم مانتوي جلو بسته ي مشكي نيمدارم را بپوشم و كتاني سفيد و شال مشكي . دلم مي خواست كمي آرايش كنم ، ولي نكردم . نگاهي به آينه انداختم . بدك نبودم . كوله پشتي ام را برداشتم و روي يك تكه كاغد نوشتم :" تا غروب برمي گردم .  "

         چهل وپنج دقيقه بعد روبروي خانه ي حسين بهزاد بودم . خانه اي با معماري قديمي در مسير خيابان جديد قرآن . مثل هميشه كه سرهمه ي قرارها زود مي رسيدم . اين بار هم زود رسيدم . اما مهران بهارلو زودتر آمده بود و روي دومين پله ي ورودي خانه ي حسين بهزاد نشسته بود . از جايش بلند شد . نگاهي به هم كرديم و بي اراده خنديديم . با هم دست داديم واوگفت :  يادت مي آيد سي و جهار سال پيش درورودي  اين خانه چه رنگي بود ؟ گفتم : بله . خوب يادمه . قهوه اي تيره با نرده ها ی كرم رنگ .  باغچه ي كنار در ورودي هميشه پر از گل بود و حالا پر از شن . نماي خانه آن موقع آجر قرمز رنگ داشت و حالا با سنگ هاي قهوه اي باز سازي شده . خنده اي كرد و گفت : مگر مي شود خانه اي را كه خودت اسم "حسين بهزاد" را رويش گذاشته اي و هر روز بعداز ظهر روي پله هايش " دل كور " اسماعيل فصيح را مي خواندي فراموش كني ؟  هر دو روي پله ها ، روبروي خيابان نشستيم و به رفت و آمد ماشين ها نگاه مي كرديم . مهران بهارلو بدون مقدمه گفت : ساعت هشت شب پرواز دارم . فرصت زيادي نداريم . نمي خواهم از زندگي هم  سوال كنيم . واين كه اين سي و چهار سال چه كار كرديم و اين كه همسرمان  كيست و چند تا بچه داريم و چه كار مي كنيم ! آمده ام تو را ببينم و روزهاي سيزده سالگي ام را. دستم را گرفت و گفت بلند شو . به طرف ميدان اطلسي راه افتاديم و وارد دومين كوچه ي مانده به ميدان شديم وسمت راست وارد سومين كوچه ي بن بست . او  هفت سنگ صاف از كيفش بيرون آورد و يك توپ ما هوتي زرد رنگ نو . هفت سنگ را روي هم جلوي خانه ي بازسازي شده ي آقاي هنر چيد و توپ را دست من داد و خودش پشت سنگ ها گارد گرفت و گفت بزن . كوله پشتي ام را زمين گذاشتم و با فاصله ي مناسب روبروي سنگ ها ايستادم و توپ را نشانه گرفتم و زدم و مثل هميشه توپ مستقيم به سنگ ها خورد و هر شش سنگ افتاد . مهران سريع توپ را گرفت و به سمت من نشانه رفت . خودم را از مسير توپ عقب كشيدم  ، توپ دور شد و  دويد تا توپ را بگيرد و من در اين فاصله سه سنگ را چيدم  و دوباره بلند شدم  و از اين ور به آن ور مي رفتم وتوپ كه دوباره به سمت من آمد جاخالي دادم و دو سنگ ديگر را چيدم و سنگ آخررا كه مي خواستم روي سنگ هاي ديگر بگذارم  يك دستم را روي سرم گذاشته بودم و منتظر بودم توپ محكم به من بخورد و اين اتفاق نيفتاد و من سنگ را گذاشتم و با خوشحالي بلند شدم وداد زدم:  هفت سنگ ! و برگشتم و مهران را ايستاده و توپ به دست روبرويم ديدم ، با فاصله اي به اندازه ي عبور يك زنبور عسل ! هر دو نفس نفس مي زديم كه ديگر نه من يازده ساله بودم و نه او سيزده ساله !  اين اولين باري بود كه وقت گذاشتن هفتمين سنگ ، توپ مهران بهارلو به من نخورده  بود و من و تيمم برنده شده بوديم ! به چشم هايش نگاه كردم ، گرچه كوچكتر شده بود ولي هنوز سبز بود .

          با صداي دست چند بچه ي قد و نيم قد كه به ما مثل قهرمانان فيلم هاي دلخواهشان نگاه مي كردند ، به خودمان آمديم .  مهران بهارلو سنگ ها را جمع كرد و توي كوله پشتي من گذاشت و توپ ماهوتي را روي آن ها انداخت و گفت پيش از آمدن تو اين سنگ ها را همين جا جمع كردم . هفت تا براي تو و هفت تا براي خودم .  كوله پشتي ام را بلند كرد و روي كولم انداخت و كيفش را برداشت و راه افتاديم تا ميدان اطلسي و كافه ي  حسن آقا كه حالا به جاي او يك جوان سي ساله نشسته بود . دو تا فالوده با آبليموي زياد سفارش داد. روي صندلي هاي ارج كج و معوج حسن آقا نشستيم وفالوده ها را خورديم  و مهران نگاهي به ساعتش انداخت . بايد مي رفت هتل وچمدان هايش را برمي داشت  . با هم دست داديم . وقت رفتن گفت : مواظب سنگ ها باشم !  نگاهم تا آن طرف خيابان و پيچيدن  به سمت چهارراه حا فظيه با او بود . به خانه برگشتم . غروب بود . زنگ زدم . همسرم  در را باز كرد و  مثل هميشه با من دست داد و مرا بوسيد . كوله پشتي را از من گرفت و با تعجب گفت : واي چقدر اين كيف سنگين شده ، مگه توش  سنگ ريخته اي ؟  گفتم : بله . هفت تا سنگ صاف . خنده اش گرفت . معلوم بود حرفم را باور نكرده .  فوري گفت :  راستي ! برايت يك نامه آمده ، روي پيشخوان آشپز خانه است . نامه را برداشتم وخواندم . اين اولين باري بود كه خودم براي خودم نامه مي نوشتم !