سيني گرد استيل
با خودش فكر مي كرد ، سيني گرد براي پاك كردن دانه هاي لوبيا عالي است . اصلا سيني گرد براي پاك كردن همه نوع حبوبات بهتر از سيني مربع و يا مستطيل است . زن همانطور كه در فكر سيني هاي گرد و مربع و مستطيل بود ، سيني گرد استيل را يك ور كرد و همه ي لوبيا ها را سراند طرف روبرو و مثل مادرش كه يك مشت لوبيا را با دستش مي گرفت و مي كشيد طرف خودش و ماهرانه دستش را برمي داشت و مشت لوبيا پخش مي شد روي سيني ، همين كار را كرد و بعد صورتش را نزديك سيني برد و با وسواس سنگ ريزه ها را از ميان لوبيا ها پيدا مي كرد و برمي داشت و بر خلاف مادرش كه سنگ ها را گوشه ي سيني مي گذاشت ، آن ها را با دقت پرت مي كرد طرف گلدان پتوس توي بالكن روبرو و هرسنگي كه توي گلدان مي افتاد ، دست هايش را هوا مي كرد و با هيجان داد مي زد : گل ، گل .
لوبيا ها را كه پاك كرد ، به صندلي تكيه داد و چشم دوخت به ميز ناهار خوري شش نفره با روميزي سفيد ساده اي كه رويش انداخته بود . چشمانش از سپيدي روميزي برقي زد و بي اراده لوبياها را خالي كرد روي ميز و سيني گرد را پرت كرد روي قالي دو سر ناظم زمينه قرمز و شروع كرد با لوبياها طرح يك گل با دو گلبرك را روي ميز ناهارخوري شش نفره ، چيدن .
لوبيا ها كه چيده شد ، چند قدم به عقب رفت و گل را نگاه كرد و از كج و معوجي گل خنده اش گرفت و دوباره چند دانه ي لوبيا را جا به جا كرد و وقتي لوبياها كاملن طرح يك گل كامل را به خود گرفتند ، براي خودش دست زد و نشست روي صندلي و چشم دوخت به گل دست سازش و در همان حال آهي كشيد و به طرف اطاق خواب رفت و روبروي آينه ايستاد و انگشت اشاره دست راستش را رو به خودش تكان داد و با صداي بلند گفت : " كي مي خواهي بزرگ شوي زن ! بلند شو يه چيزي براي شام درست كن ! اين كه نشد زندگي ! اين از اوضاع ريخت و پاش خانه ! آن هم از آشپزخانه ي بي دود و دم ! " و بعد سرش را انداخت زيرو يك ور كرد و شانه هايش را جمع كرد و با صداي آرامي گفت : " چشم . غلط كردم . ديگر بزرگ مي شوم ! " و چرخي زد و با ژست سربازي كه رژه مي رود از اطاق خواب آمد بيرون و همانطور كه در مسير آشپز خانه جلو مي رفت ، چشمش افتاد به سيني گرد استيل و به يك باره ، پاي راستش را توي سيني گذاشت و با پاي ديگرش روي زمين فشار آورد و در مسير خواب كرك هاي قالي ، يك گام برداشت وسُر خورد به جلو و مثل كسي كه اسكيت بازي مي كند ، شروع كرد به بازي و چندين بار دور تا دور سالن را دور زد و به نفس نفس افتاد و خودش را انداخت روي قالي و دست ها و پاهايش را از هم باز كرد و چشم هايش را بست .
فرياد سك سك پسر بچه اي از محوطه بيرون ، پيچيد در فضاي سالن كوچك خانه و زن چشم هايش باز شد و خنده ي شيطنت آميزي كرد و مثل فشفشه خودش را انداخت توي بالكن و از پنجره پسركي را ديد كه سرگردان اين ور و آن ور را نگاه مي كند و گاهي خودش را به ديوار خانه روبرو مي رساند و داد مي زند : "سك ، سك ." آهي كشيد و دستهايش را گذاشت روي لبه ي پنجره و ايستاد تا پسرك همه را پيدا كرد و بعد دوانگشت شصت و نشانه اش را توي دهانش گذاشت و سوت كشيد و همه بچه ها سرهايشان چرخيد طرف پنجره خانه ي زن .
زن برگشت و دوباره چشمش افتاد به سيني گرد استيل . نگاهي به ساعت انداخت ، هنوز وقت داشت ، نشست روي قالي گلدار و سيني استيل را برداشت و در دست هايش گرفت و انگار برنامه اي با اجراي دف تك نفره داشته باشد . كمرش را راست كرد و چشم هايش را بست و با انگشت هاي بلندش روي سيني ضرب گرفت و خودش را به چپ و راست مي رقصاند و با صداي بلند مي خواند : اي دل بلايي دلبر ، بالا بلايي دلبر ، درانتظارم كي از در ، درآيي دلبر . تو از برم دوري دل در برم نيست دلبر ، هواي ديگري اندر سرم نيست دلبر ، خدا مي دونه كه از هر دو عالم دلبر ، تمناي ديگر جز دلبرم نيست دلبر ...و بعد از جايش بلند شد و با يك دست ، سيني استيل را كنار پاي راستش نگه داشت و دست ديگرش را روي سينه گذاشت و چند بار تعظيم كرد و اين كار را در همه ي جهات انجام داد و از كار خودش خنده اش گرفت و سيني را انداخت روي مبل سياه چرمي و خودش هم كنارش نشست .
گاه گاه صداي سك سك پسر بچه ها را مي شنيد . خودش را عقب كشيد و فرو رفت توي مبل چرمي سياه ، در فكر يك درخت گردو بود . هميشه دلش مي خواست شاخ و برگ هاي يك درخت بزرگ گردو پنجره خانه اش را مي پوشاند و مي توانست دستش را كه بيرون مي برد ، برگ هاي پهن درخت را لمس كند و گاهي حتا بين شاخ و برگ هايش پنهان شود .
دوباره آهي كشيد و باز چشمش افتاد به سيني گرد استيل ، آن را برداشت و به ناگهان ، با يك خيز بلند ، روي مبل چرمي سياه پريد و پاهايش را ضربدر زد و چند گام برداشت و با يك حركت نه چندان ماهرانه روي لبه ي پشتي مبل رفت و مثل بند بازي كه روي بند سيرك راه مي رود ، دست هايش را از هم باز كرد تا تعادلش را حفظ كند و ناشيانه شروع كرد به راه رفتن و به لبه ي تكيه گاه مبل كه رسيد چرخي آرام زد و سيني را بالاي سرش نگه داشت و سعي كرد آن را روي يك انگشت بچرخاند به سبك هنرمندان سيرك ، كه سيني از روي انگشتش پرت شد و افتاد روي آينه شمعدان عروسي اش كه سال ها چسبيده بود به صندوق چوبي قديمي كنار مبل سياه چرمي و خرده ريزه حباب عتيقه ي يكي از شمعدان ها با جيغ وحشتناكي ماند زير سيني گرد استيل .
ماتش برده بود . آب دهانش را قورت داد . از بالاي تكيه گاه مبل پريد روي قالي و سوزش عجيبي از كف پا تا دندان هايش كشيده شد . پايش را بلند كرد و خرده شيشه را سريع از پايش بيرون آورد ، صداي سك سك پسر بچه ها دوباره بلند شد . چهار دست و پا تا زير ميز ناهار خوري رفت و همان جا نشست . از زير ميز شمعدان عتيقه ي بلور تنها را كنار آينه ي نقره به خوبي مي ديد .
با صداي چرخش كليد توي در ، دلش هري ريخت .
" سلام . كجايي خانومم ؟ "
مرد ، دمپايي هاي راحتي اش را پوشيد و كتاب ها يش را روي پيشخوان آشپزخانه گذاشت . نگاهي به اطراف انداخت ، " اينجا چه خبره ؟" صداي بلند و نگران مرد ، زن را به ياد فرياد پدرش انداخت همان سال هاي دور وروزهاي خانه تكاني عيد ، همان سالي كه روي چهارپايه ، حباب گرد عتيقه ي لوستر سالن پذيرايي را درآورده بود تا پاك كند و بعد حباب ، توپ شده بود و با خواهرش دست رشته كرده بودند و يك باره حباب افتاده بود و ريز شده بود .
مرد سيني استيل را كنار زد و چند تكه خرده شيشه ي حباب شمعدان را برداشت و گفت : " خداي من ! يعني چه اتفاقي افتاده ؟" و دوباره بي اختياربا صدايي شبيه فريا د گفت : كجايي خانوم ؟ " زن، زير ميز ، كمي عقب تر رفت و پاهايش را بغل كرد وسرش روي پاهاي جمع شده اش گذاشت و آه كوتاهي كشيد .
مرد، خرده هاي حباب را توي سطل آشغال خالي كرد وبعد نگاهي به گل لوبيايي روي ميز ناهار خوري انداخت و لب هايش را به هم فشرد .
باد پاييزاز پنجره ي نيمه باز هجوم آورد و پرده هاي عمودي سبز رنگ را با خود بلند كرد و دوباره كوبيد به پنجره . مرد خودش را به پنجره رساند و با يك حركت سريع پنجره را بست و خودش را روي مبل چرمي سياه انداخت و سرش را بين دست هايش گرفت و با فرياد گفت : " كي مي خواهي بزرگ شوي زن ؟ كي مي خواهي ؟ " و بعد از جايش بلند شد نفس عميقي كشيد ودست هايش را چنگ كرد ميان موهايش و مثل اين كه ياد چيزي افتاده باشد ، خودش را به اطاق خواب رساند و در اطاق را با يك حركت ناگهاني باز كرد ، هيچ كس در اطاق نبود و پتوي سبز گلدار مچاله روي تخت افتاده بود . سراسيمه و با چهره اي برافروخته ، دستشويي ، حمام ، آشپزخانه و اطاق مهمان هم را وارسي كرد . با اندوهي آشكار وصدايي آهسته و بغض آلود گفت : پس كجايي زن ؟ كجايي ؟
" دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد . " با گفتن كلمه ي "لعنتي " ، گوشي موبايلش را با شدت پرت كرد روي مبل چرمي سياه و با چند گام بلند خودش را به در خانه رساند .
" سك سك ! " اين صداي لرزان زن بود كه پشت به مرد ايستاده و كف دست راستش را روي ديوار باريك زرد رنگ كنار بالكن گذاشته بود. مرد با شنيدن صداي زن به سرعت برگشت و با ديدن زن نفس عميقي كشيد وچشم هايش را بست و تكيه به چارچوب در زد و آرام روي زمين سُرخورد .
مرد انگشت هاي هر دو دستش را در هم قفل كرده بود و از اضطراب به هم مي ساييد و حركت عضلات دو طرف صورتش نشان مي داد كه دندانهايش را روي مي فشارد . زن همانطور كه پشت به مرد ، دست راستش روي ديوار بود ، منتطر بود تا مرد چيزي بگويد و يا فريادي بكشد ، اما هر دو ساكت بودند و فقط گاهي صداي سك سك بلند پسربچه اي از بيرون به گوش مي رسيد .
مرد دستي به چانه اش كشيد و از جايش بلند شد و دست هايش را روي سينه قفل كرد و تكيه داد به چهار چوب در و گفت : "قبوله ! توبردي ! من نتونستم پيدات كنم . " زن آرام برگشت و به ديوار زرد رنگ كنار بالكن تكيه داد و دست هايش را از پشت قفل كرد و گفت : " بچه گي ها ، هميشه دور اول بازي ، جاهاي خوب را بچه هاي ديگر زودتر پيدا مي كردند و قايم مي شدند ، من جاي خوب پيدا نمي كردم و هيچوقت دستم به ديوار سك سك نمي خورد و تا آخر بازي بايد چشم مي گذاشتم ." مرد خنده تلخ كوتاهي كرد و گفت : " بچه گي ها و بازي هايش براي من و تو تمام شده خانوم ! حالا تو سال هاست مثلا خانومي شده اي براي خودت. " زن برگشت رو به پنجره و همانطور كه محوطه ي بيرون را نگاه مي كرد ، گفت : " ولي من هنوز دلم مي خواهد بچه باشم ، قايم موشك و هفت سنگ بازي كنم ، از درخت گردو بالا بروم ، چوب توي خانه ي زنبورها كنم ، هميشه توي لپم يك كشك گنده باشد و بمكم ، دلم مي خواهد روي تخت خواب فنري هي بپرم ، بلند بلند بخندم . من دوست ندارم خانوم باشم ."
مرد در خانه را به هم كوبيد . خانه لرزيد . زن وحشت زده برگشت ، مرد بي درنگ گفت : باد پشت دربود ! مرد نگاهي به آينه و شمعدان تنها انداخت و سرش را با اندوه تكان داد و آهي كشيد و گفت : " خيلي حيف شد ، محال است ديگر اين لنگه ي اين شمعدان را پيدا كنيم ." و همانطور كه بند كفش هايش را مي بست گفت : " من مي روم قدم بزنم ، دير برمي گردم . "
زن پرده ها را كشيد . لوبيا ها را خالي كرد توي قابلمه . نگاهي به آينه و شمعدان تنها انداخت ! جاي شمعدان شكسته روي صندوق چوبي قديمي نشست و كمرش را صاف كرد . از بيرون هيچ صدايي نمي آمد .
سفر به خيرE.T